روزهای اول راه‌انداختن «سنجاق»، حال ما مثل روز اولی بود که داشتیم می‌رفتیم مدرسه. ته دلمان هم شوق و شور بود و هم ترس از تازگی‌ها و  ندانستگی‌ها. مدرسه که تمام شد. همه دیدیم که بی‌خود می‌ترسیدیم. خبری نبود. شاید حتی الان با خاطره‌اش حالمان هم خوش‌شود گاهی. اما این کار ما حالا حالاها تمام‌نمی‌شود. حالا حالاها با این مردم و مشکلات خانه‌هایشان سر و کار داریم. می‌دانیم که هر روز بهتر می‌شویم. بزرگتر می‌شویم. کارهای بیشتری را می‌توانیم انجام‌بدهیم. به خانه‌های بیشتری پامی‌گذاریم. می‌دانیم که هر چه جلوتر می‌رویم مسئولیت‌مان بیشتر می‌شود. مسئولیت کسی که کار مردم را راه‌می‌اندازد هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود، اینها را هم از روز اول می‌دانستیم و همیشه آویزه گوشمان است.
اما یکی از ترسهای ما، ترس از بدقول شدن است. یکی می‌گفت چرا می‌گویی مرد است و قولش، درستش این است که بگویی آدم است و قولش. انسان باید سر قول و قرارش بماند. حالا ما به این اما و اگرهای فلسفی‌اش کاری نداریم. مرد و زن ندارد. باید پای قول ایستاد دیگر. این البته از آن چیزهایی است که برای همه روز ِ روشن است اما کو؟ بگذریم. خلاصه که می‌دانیم خیلی سخت است که آدم تنبلی نکند. خودش را بگذارد بعد از قولش. پای حرفش بایستد و اینها. می‌دانیم. اما چه کنیم. ما و شما در «سنجاق» با مردم طرفیم. بدقولی کنیم قافیه‌ را باخته‌ایم. پس حسابی پیه این سختی را به تنمان مالیده‌ایم. خدا رو شکر تا به حال بدقولی نکرده‌ایم . امید داریم تا آخرش هم نکنیم.