خدا خدا می‌کرد دروغ‌باشد. اشتباه‌شده باشد. حل‌شده‌باشد خودش، یا اقلا اغراق کرده‌باشند. یا مثلا خواسته‌باشند این را بترسانند. مگر می‌شود مگر کشک است. به همین راحتی؟ دلش می‌سوخت. بغض‌‌اش گرفته‌بود. راننده سیگاری روشن‌کرد. داد دستش. برای خودش هم روشن‌کرد. برگشت گفت بکش راحت باش دیگه مسافر نمی‌زنم. از کجا فهمیده‌بود؟ برنگشت راننده را نگاه‌کند. پک عمیقی زد و دود را از پنجره‌ دادبیرون. دلش نمی‌آمد زنگ بزند. می‌ترسید خراب‌تر شده‌باشد. چت‌شده جوون. نمی‌شد چیزی نگوید. یکی هم که پیداشده‌بود و داشت حالش را می‌پرسید نمی‌شد جوابش را ندهد. راننده صدای رادیو را کم‌کرد. باید حرف‌می‌زد. بیشتر کش‌دادنش بی‌جهت بود. نفس و دود را با هم بیرون داد و شروع‌کرد...

خیلی تاریک بود. داشت خفه‌می‌شد. عجب بساطی شد. خوب شد موبایلش تو جیبش بود. داشت فکرمی‌کرد چطور کارهایش را اولویت‌بندی کند. اول به پلیس زنگ‌بزند؟ احتمال می‌داد از شهر خارج‌شده‌باشند. هنوز جای چوب راننده روی سرش دردمی‌کرد. خون دماغش خشک‌شده‌بود و گونه‌ی چپش می‌سوخت. حالا چی می‌شد؟ فکرمی‌کردند که این یک همسایه‌ بی‌مسؤلیت است که برایش مهم نیست کف حمامش به سقف همسایه‌ پایینی نم‌داده و قسمتی از سقف و گچ‌ و خاکش ریخته. کاش اشتباه‌شده‌بود. کاش اغراق‌کرده‌باشند. دست‌کرد موبایل را از جیبش بیرون‌کشید. سفارش رفع ترکیدگی لوله را در «سنجاق» ثبت‌کرد. اگر سرویسکار را هم پیدا‌می‌کرد خیالش راحت‌می‌شد. او خودش می‌رفت کار را انجام‌می‌داد و این اگر هر بلایی سرش می‌آمد مهم نبود. خیالش از سرویسکاران «سنجاق» راحت‌بود. چرا راننده زده‌بود توی سرش؟ مگر آدم باید حتما شکست عشقی بخورد که دلش‌بگیرد و دمغ بشود. مگر کف حمام خانه آدم آب بدهد ناراحتی‌ندارد؟ بابا از بچگی می‌گفت همه چیز را بزرگ‌می‌کنی. ایندفعه خیلی بزرگ‌کرده‌بود مثل اینکه. ماشین ایستاد. راننده پیاده‌شده‌بود و داشت نزدیک‌می‌شد. از صدای پایش که نزدیک می‌شد معلوم بود که - در صندوق‌ باز شد. یقه‌اش را گرفت و از ماشین کشیدش بیرون. گرفتش رو به یک اوراقی بزرگ پر از لوله. پاهاش نانداشت. راننده مثل یک گونه می‌کشیدش. داشت می‌بردش تو دل کوه بزرگ لوله‌ها....