آقا آن موقع‌ها که ما بچه‌ بودیم هنوز گرم‌شدن زمین و آلودگی هوا نزده‌بودند کمر زمستان را از وسط دوتاکنند. قشنگ سرد بود هوا. عین آدم سرد بود. از یک زمستان معمولی مگر چه توقعی داریم. هیچی به این سوی چراغ. همین که سرد باشد برف بیاید ما درست درمان بچاییم زکام‌شویم، چیز دیگری که نیست کار زمستان همین است دیگر. آن وقت یک صدایی هم بود در محله‌ها که اصلا یادم نمی‌آید که آخرین بار کی یا کجا شنیدمش. صدایی بود در کوچه‌ها که بعد ِ برف می‌آمد می‌گفت برف پارو می‌کنیم. و هر سه کلمه را تا جایی که می‌شد می‌کشید و در پایان‌ ِ می‌کنیم ناگهان قطعش‌می‌کرد. سرت را از پنجره می‌بردی بیرون می‌گفتی آقا بیا پشت‌بام ما را پاروکن. اصلا ما نمی‌دانیم چند نفر از شما که اینها را دارید می‌خوانید پارو دیده‌اید به عمرتان ( نویسنده در قعر جوگیرشدن به‌سر می‌برد). خلاصه که می‌آمد می‌رفت آن بالا نیم ساعت کار، یک چای مادر ما بهش می‌داد و نیم ساعت ادامه‌ی کار و خداحافظی. حالا صبح داشتیم به مشاغلی که نابودشده‌اند فکر می‌کردیم در رابطه با سنجاق. بعد دیدیم مثلا چه خوب بود در «سنجاق» لحاف‌دوز داشتیم، برف‌پارو‌کن داشتیم، رنگرز داشتیم، چینی بندزن داشتیم، تصویر یک سری پیرمرد که با لبخند ابدی‌شان به شما نگاه‌می‌کنند تا شما به خانه‌تان دعوتشان کنید برای دوخت و دوز و بندزدن و پاروکردن. عجب سنت و مدرنیته‌ کاری‌ای می‌شد. نه فقط سرویسکار کولر و نصاب آبگرمکن و تعمیرکار لباسشویی که لحاف‌دوزتان را هم از «سنجاق» بخواهید... هعی روزگار