شُرشُر آب داشت می‌ریخت به چاه. هر کاری بلدبود کرده‌بود. ساعت از دو و نیم گذشته‌بود. خانه از هر شب ساکت‌تر بود تا صدای آب خوب برود تو مخ آدم. دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد. آب ِ سرتق هنوز دارد زورش به ما می‌چربد. یک  چیزی پیداکرد گذاشت زیر شیر. رفت سطل آشپزخانه را آورد گذاشت کنار دستش. بلند شد یک بار دیگر شیر را چرخاند. شیر آب آمد توی دستش. خدا لعنتت کنه حمید. و نشست. همانجا نشست. شیر آب تو دستش بود و اشک‌می‌ریخت. هق‌هق‌کرد دادزد خودش را جمع‌کرده توی خودش و گریه‌کرد و تمام‌شد. درد رفت. بهتر شد. آمد نشست تو هال. یکی از سیگارهای هنوز روی میز ِ حمید را برداشت و گیراند. صدای رفتن‌ ِ آب به چاه. خودش را هم‌نام آن کتاب می‌دید که فیلم شد؛ سیمای زنی در دوردست. داشت خودش را سیمای زنی در دور دست می‌دید.
خوابش برده‌بود. روی کاناپه. دست‌برد آیفون را از روی میز برداشت. دست کشید به صفحه‌اش. صدای پرنده‌های خوش‌خوان بعد سحر می‌آمد. پنجره باز بود و باد خنک می‌‌آمد. یاد تنها نخواهم ماند افتاده‌بود. اصلا مال همین حال مینا بود. قفل‌ گوشی را بازکرد رفت زد تعمیر شیر آب حمام. یک مسیج هم نیامده‌بود برایش. کسی به یادش نبود. انقدر هوا خوب بود که نگذاشت حال بد سربکشد. موبایلش دنبال لوله‌کش رفته‌بود و با سنجاق برگشته‌بود. سنجاق را بازکرد و سرش را گذاشت روی پشتی ِ کاناپه.