۱۲ مطلب با موضوع «قصه های اصغرآقا» ثبت شده است

رفتار متناقض آقای صبوری

رفتار متناقض آقای صبوری این اواخر صبر ایران خانم همسر زیبا و وفادارش را لبریز کرده‌. دمدمی مزاج شده. صبح‌ها بعد از صبحانه گاهی چای تلخ می‌خواهد گاهی هوس قهوه ترک‌می‌کند. ظهر می‌رود توی حیاط کلی لیچار بار حسن باغبان‌ می‌کند، دم غروب می‌رود دستش را می‌بوسد و اشک‌می‌ریزد و طلب بخشش می‌کند. البته بماند که حسن هم این روزها خیلی از سر کارش درمی‌رود. خلاصه صبوری که امروز از اشکنه بدش می‌آید و هفته‌ بعد می‌گوید ایران اشکنه بار بگذار عاصی‌کرده. ایران خانم هم از دست شوهر خل‌مزاجش ساکش را بسته آمده خانه‌ی مهرداد پسر بزرگشان و با نوه‌ها سرگرم است. اما بدانید که اصلا به‌ش خوش‌نمی‌گذرد. دلش شور ِ صبوری را می‌زند. صبوری عین خیالش نیست اما این غیبت ایران خانم. نه گذاشت نه برداشت بعد رفتن زنش، دست حسن باغبان را گرفت از آلونک گوشه حیاط کشاند آوردش توی خانه جاداد توی اتاق سابق مهرداد. که کاش این کار را نمی‌کرد. که کاش آتش به جان این خانه نمی‌انداخت. حسن دیگر از صبح تا شب باید جلوی چشم آقا رژه‌می‌رفت. سه پیچ شده‌بود که تو روزها کجا می‌روی حسن؟ حسن نفهمی کرد گفت رفته توی یک کمپانی‌ به اسم «سنجاق» با کار باغبانی خودش را استخدام‌کرده و کارهای مردم محل را هم انجام‌می‌دهد. صبوری داشت چشم‌هاش سیاهی می‌رفت از این خیانت که فهمید خیلی از آدمهای محل توی این کمپانی هستند. فهمید ایران خانم زیبا با حسن دست به یکی‌ کرده و هر وقت صبوری خانه نبوده، کلی آدم آورده‌اند از این سنجاق. برای تعمیر مبل ها، برای تعمیر اجاق گاز، برای نظافت خانه، برای لوله کشی آب برای باز کردن چاه ته باغ که گرفته‌بود. حسن داشت می‌گفت که چقدر خوب است این‌کار برای جوانها و فلان و بهمان که صبوری دیگر چیزی نشنید.
حالا که لای پتوی سبک مسافرتی چهارخانه با دهان کج‌ نشسته روی ایوان تنها کاری که از دستش برمی‌آید این است که هر کی از سنجاق آمد صبوری با صندلی چرخ‌دارش برود توی شکم طرف و طرف جا خالی بدهد و پا بگذارد به فرار. ایران خانم هم که گرفتار و حسن هم که گذاشت و رفت.
۱ نظر
سنجاق سنجاق

ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ای؟

هیچ می‌دانستید همین الان که در تهران همه دارند آماده‌می‌شوند برای پاییز، همه دارند لوله‌کشی گاز به سنجاق سفارش‌می‌دهند، تعمیرکار پکیج و آبگرمکن می‌گیرند و به فکر قیرگونی و ایزوگام پشت‌بام‌هایشان هستند، تعداد بسیار زیادی از همشهریان و هموطنان ما در سراسر ایران دارند از سویدای جان غصه‌می‌خورند، خون می‌گریند و آه آتشین می‌کشند؟ هیچ می‌دانستید شمایی که در سنجاق کار نظافت‌ منزل و لوله‌ کشی آب و برقکاری‌ات راه‌می‌افتد هیچ می‌دانستید حقیقت دارند آنهایی که می‌دانند عمر کوتاه خوشبختی‌شان به سر آمده و باید بنشینند و دست در دست حسرت، رفتنش را نظاره‌کنند. هیچ می‌دانستید آنها موجودات خسته و غمگینی هستند که همه‌ بدون کوچکترین توجهی از کنارشان می‌گذریم، یا در بهترین حالت لبخندی فاجعه‌بار نثارشان‌ می‌کنیم؟ هیچ می‌دانستید که آنها به ما به چشم بی‌غمانی آزاد و رها که در خوشبختی ابدی به سر می‌برد می‌نگرند؟ می‌دانستید که آنها دوست دارند جای ما باشند.. کاش قدر بدانیم.. کاش بغهمیم که هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن؛ چه خوشبختی بی‌پایانی است که نصیب ما شده‌است. کاش دفعه بعد که داشتیم در سنجاق می‌چرخیدیم و قیمت خدمات مختلف خانه را نگاه‌می‌کردیم اگر پسر یا دخترمان آمد و از ما خواست که وقت بیشتری با او بگذرانیم حتما حالش را بگیریم تا بیشتر و بیشتر در اشک غرق‌شود... در اشک ِ مشق...کاش انتقام روزهای مدرسه رفتن‌مان را بتوانیم به نحو احسن از بچه‌های خودمان بگیریم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

نقاشی خانه به رنگ شیرچای مدرسه

مادر گفت خیر نبینی این چهار پاره استخوان دماغش را بگیری جانش درمی‌رود، زدن دارد آخر؟
آقاجان فوت‌کرد. مادر را آوردند طبقه پایین ما. من و بابا نقاشی‌اش کرده‌بودیم. جمعه از صبح تا شب. شبی که جای انگشت‌های بابا روی صورتم گل انداخت و مادر آن جمله را گفت. مادر و آقاجان پدر و مادر مامان بودند که مرا خیلی دوست‌داشتند و پول تو جیبی و خوراکی و قربان‌صدقه‌هایشان همیشه به راه بود و همین‌ها مرا منفور ِ چشم بقیه‌ی نوه‌ها می‌کرد که آقاجان چشم دیدن یکی دو تایشان را که اصلا نداشت هیچ به‌شان توپ و تشر هم می‌زد. سیلی را که خوردم یک راست رفتم نشستم کنار مادر که تا دید صدایش را برد بالا برای دامادش. دیدم در چشمان بابا همان وقت که دستش داشت می‌آمد جلو چک را حواله‌کند دیدم پشیمان‌شده دیدم می‌داند حسابش با مادر است دیدم در چشمانش که گفت با نفرین مادر بزنم نزنم؟ و زد. چرا؟ چون بلد بودم رنگ کرم را دربیاورم اما نشده بود آن سفید استخوانی که در نظر من کرم بود. که بابا روی بقیه‌ی دیوارها مالیده‌بود و من کرم خودم را مالیده‌بودم روی دیوار راهرو. شده‌بود کرمی که خودم دوست‌داشتم. رنگ همان شیرچای که مامان صبح‌ها بخوردم می‌داد. چای داغ بود. من همیشه دیرم شده‌بود و مامان چای را با شیر خنک می‌کرد و من رنگ کرمش را خیلی دوست‌داشتم و از مزه‌اش متنفر بودم. نشده بود مثل امروز که می‌روی رنگ‌فروشی از روی کاتالوگ انتخاب‌می‌کنی با کامپیوتر درست‌می‌کنند می‌دهند دستت. بابا گل ماش و مشکی و سفید را قاطی‌می‌کرد می‌شد سفید استخوانی. سفید استخوانی نشد آن دیوار و تا سالهای سال بعد به همان رنگ نچسب ماند. یادگاری از صبح‌های شیرچای مدرسه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

ماشه‌ای که جهان را چکاند

سربازرس ممیزی اداره کل مالیات بر درآمد تهران، جناب آقای هوشنگ مقدم پس از ۳۵ سال خدمت با شرافت در تاریخ ۱۷ مرداد هزار و سیصد و نود و شش بازنشسته شد و ۴ بعدازظهر همان روز سرکار خانم ادیب‌السادات مهرافروز همسر جناب مقدم ملقب به اَدی جان به خاک سیاه‌ نشست، روزگارش زهر گشت، بختش سیاه شد و جناب مقدم فاتح بلامنازع یک نبرد تمام عیار شد. عصر پنجشنبه‌ای که در حضور بچه‌ها و داماد‌ها و نوه‌ها، در پایان جشن بازنشستگی، جناب مقدم آمد روی ایوان و تفنگ شکاری‌ پدرش را رو به آسمان گرفت و ماشه را چکاند. موش در خانه دیده‌شده‌بود و گلی جان عروس خانواده که از نوابغ روزگار بود سنجاق را به ادی جان معرفی‌کرده‌بود. مقدم که از کامپیوتر، موبایل، اینترنت، پسرها، عروس و نوه‌هایش متنفر بود پیداکردن یک نفر برای سم پاشی خانه را از طریق سنجاق تاب‌نیاورد و وقتی فهمید که این مار خوش خط و خال پیش از این هم برای سرویس شوفاژخانه و پیش‌تر برای نظافت منزل و حیاط، به این خانه  خزیده‌بوده، عنان از کف بداد و روی بهار خواب خانه‌ی ۷۰ ساله‌ی پدر فقیدیش تیر هوایی درکرد. این‌گونه شد که بعد آن بعدازظهر شوم همه چیز به روال سابق برگشت و پای اینترنت برای ۷۰ سال بعد هم از آن خانه بریده‌شد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

مشارکت بچه‌ها در سنجاق

وقتی بچه‌ بودیم همه‌ی همّت تلویزیون خرج این می‌شد که مخاطبان کودکش همواره در یک فضای خوف و رجاء معلق‌ باشند. با همان دستی که امید می‌داد با همان دست هم تخم یاس میان دل ما می‌کاشت. تا لبخندی به لبمان می‌‌آورد چیزی نمی‌گذشت که اشکمان را درمی‌آورد. می‌ترساندمان، پشتمان که نبود هیچ دلمان را هم می‌لرزاند، پیش رویمان هم قد علم‌می‌کرد. اول برنامه‌های کودک آگهی بچه‌های گمشده نشانمان می‌داد که حساب کار دستمان بیاید. بعد قهرمان همه‌ی کارتون‌ها دنبال پدری مادری چیزی بودند که یا پیدانمی‌کردند یا به ما نشان‌نمی‌دادند. خلاصه که همان برخورد معلم و ناظم و مدیر و فلان را تلویزیون و برنامه‌ کودک هم با ما داشتند. در میان همه این‌ها اما یک دُرّ گرانبهایی بود که پنداری حکم کابوس داشت برای ما و تمام قوای سازمان معظم صدا و سیما را به کار گرفته‌بود تا کودکان این سرزمین مثل بید بر سر ایمان خویش بلرزند. آن کابوس که برای ما در روزهای جمعه پخش‌می‌شد نامش بود «بچه‌ها مواظب باشید». همین اسمش هم خطرناک بود ولی چون کم می‌ترسیدیدم از اسمش برای همین یک کرکس عروسکی می‌آمد مثل هیولا بر صفحه تلویزیون ظاهرمی‌شد و با صدای جیغی که اکوشده‌بود و در جهان ما می‌چرخید و به همه در و دیوار روح رنجور ما وحشت می‌پاشید اسم برنامه را بارها تکرارمی‌کرد. بعد که برنامه شروع‌می‌شد تا می‌آمدی نفس راحتی بکشی و ترس از آن هیولا را از تنت بشورانی، عکس و گزارش بود پشت هم که از بچه‌ها می‌ریخت روی سر و صورتمان؛ بچه‌هایی با دست‌های باندپیچی شده که انگشتشان در چرخ‌گوشت قطع‌شده بود یا سوخته‌بودند با شوخی‌ای که با دوستانشان در خانه کرده‌بودند یا بریده‌بود دستشان. خلاصه الان که هر چه هر جا می‌بینی زیرش می‌نویسند آقا اینکه می‌خواهی ببینی صحنه‌های دلخراش دارد و ممکن است با دیدنش روحت آزرده‌شود اگر دلش را نداری نبین. این موضوع اصلا محلی از اعراب نداشت آن موقع‌ها و بلاتشبیه اصلا کسی هم در تلویزیون عقلش به این قدنمی‌داد که در بعدازظهر جمعه که بیشترین تعداد بچه‌های این سرزمین زل‌زده‌اند به تنها دریچه‌ی رو به بیرون هستی‌شان، نباید با لگد زد صورتشان را لِه کرد. 
الان اما اوضاع‌ فرق‌کرده. خدا را صد هزار مرتبه شکر اصلا کسی تلویزیون نمی‌بیند این روزها چه برسد به بچه‌ها که به همه چیز دسترسی دارند و چشمشان به دست این رسانه‌ی بی‌کفایت ملی نیست. خود ما برای سنجاق با مشارکت کفشدوزک یک جشنواره‌ای درست کرده‌ایم که بچه‌ها می‌روند با موضوعاتی که به کارهای خانه مثلا سرویس کولر و تعمیر اجاق‌ گاز و نظافت خانه و این کارها مربوط‌می‌شود کارتون درست‌می‌کنند. انقدر هم که عاقل و بامزه‌اند و درک جالبی از اطرافشان دارند که آدم دلش می‌خواهد برگردد کله‌اش را بکوبد در آن تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفیدی که به ما حمله‌می‌کرد و روحمان را با دندانهای تیزش تکه‌تکه با خود می‌برد که مبادا ما که زیر آوار موشک و هواپیما و صدام داشتیم له‌می‌شدیم جان سالم به در ببریم.
سنجاق سنجاق

مردی که زیاد می‌دانست

یک آقایی بود تعمیرکار ماشین لباسشویی. تاسیسات واردبود و  یک کم بنایی و کلا آدم فنی بود. فرض‌کنیم اسمش آقا بهروز بود. چون تو همین مایه‌ها هم بود. این آقا بهروز در فامیل ما ریشه دوانده‌بود. یعنی کار دایی را راه‌انداخته‌بود و چون خوب بود معرفی شده‌‌بود به عمو و بعد ما و بعد فلانی و الی آخر. خلاصه که در طول سال آقا بهروز می‌چرخید توی خانه‌ی قوم و خویش ما. آدم خوش‌زبان و بذله‌گویی هم بود. این خوش‌زبانی‌اش قلمویی بود که می‌رفت تو سطل اطلاعات و اخباری که از خانه‌ی این و آن می‌شنید و کشیده‌می‌شد روی دیوار خانه‌ای که داشت در آن کارمی‌کرد. یعنی شما فرض‌کن مثلا می‌دانست نوه عمه‌ی ما رفته خواستگاری. بعد رفته‌بود خانه‌ی عموی ما و پرسیده‌بود کار آقا هادی به کجا رسید قرار عقد و عروسی گذاشتند یا نه. در این حد. خب بامزه بود و کسی هم بدش نمی‌آمد اخبار دست اول بگیرد و چند تا خبر پوسیده تحویل آقا بهروز بدهد. خلاصه که ایشان در تمام این سالها مشغول کو ِری (Query) زدن و به روز کردن اطلاعات این و آن در فامیل ما بود. یک Big Brother تمام عیار شده‌بود برای خودش. یادم است قراربود برای خواهر ما خواستگار بیاید و از اقبال بد ماشین لباسشویی‌مان خراب بود. مامان نمی‌خواست فعلا کسی خبردار خواستگار شود و چون مطمئن بود که آقا بهروز حتما به یک ترفندی با یک منقاش یا سنجاق از لای دندانهای ما هم که شده Breaking News هفته را بیرون‌خواهد‌کشید، بی‌خیال تعمیر ماشین شده‌بود و رخت و لباس چرک را می‌داد به ما ببریم دو تا خیابان آن‌ورتر خانه‌ی دوست قدیمی‌اش. ما هم می‌بردیم و می‌نشستیم در و دیوار را نگاه‌می‌کردیم و به آقا بهروز بد و بیراه می‌گفتیم تا کار ماشین تمام‌می‌شد و لباسهای خیس را می‌گرفتیم می‌آوریم خانه. خلاصه خواستگار آمد و رفت و دو سه هفته‌ بعد که همه خبرشده‌بودند آقا بهروز پاشد آمد خانه ما برای تعمیر لباسشویی. من تنها بودم در خانه و در آن لحظه اصلا یادم نمی‌آمد که مامان گفته‌بود که بالاخره می‌توانیم اخبار خواستگاری را منتشرکنیم یا نه؟ من هم از ترس مامان که مبادا خرابکاری کنم تا آقا بهروز واردشد نه گذاشتم نه برداشتم برگشتم گفتم آقا بهروز من می‌خواهم شغل شما را در آینده ادامه‌بدهم تو را به خدا تا می‌توانید من را راهنمایی‌کنید. آقا بهروز که یک عمر بود منتظر این لحظه خانه‌ به خانه می‌گشت، نشست، سیگارش را روشن‌کرد و دقیقا از روی ساعت دیواری خانه که خودمان در مسابقات علمی‌ برده‌بودیم، یک ساعت چهل و پنج دقیقه حرف‌زد تا مامان اینها رسیدند و من با خیال راحت وسط حرفهای آقا بهروز پاشدم رفتم تو اتاقم و در را روی صدای آقا بهروز که داشت از مامان می‌پرسید چه خبر بستم.
سنجاق سنجاق

انسان، آقا یدالله، و تاثیر آن بر لوازم خانگی

زیر تخت یک جایی مثل انباری یا صندوق اسرار بود برای ما. یعنی هر چه نمی‌دانستیم باهاش چه کار کنیم را می‌چپاندیم آن زیر. حالا یا کتابی بود که کسی نباید دست ما می‌دید یا ورقه‌ی امتحانی‌ای که گندزده‌بودیم یا مجله‌هایی که شبها زیر لحاف با چراغ قوه ورق‌می‌زدیم. یا مثلا خرت و پرتی که دیگر لازمش نداشتیم و اخلاق دهه شصتی‌مان ایجاب‌می‌کرد دورش نیدازیم. خلاصه آن زیر پُر بود همیشه. یک بار دست‌کردیم یک چیزی برداریم از آن زیر، یک نایلون مشکی بزرگ پیدا‌کردیم. بازش کردیم دیدیم مولینکس ِ «یک‌دوسه» مامان است. در یک ماه گذشته هر یک روز در میان، مامان هی گفته‌بود این «یک‌دوسه» چرا درست نمی‌شود بعد بابا گفته‌بود داده آقا یدالله که مغازه تعمیر لوازم خانگی داشت تعمیرش‌کند بعد مامان پشت سر آقا ید‌الله غرغرکرده‌بود و دوباره از نو. و حالا مولینکس زیر تخت ما بود. شصتمان خبردار شد. بابا خیلی مرد کنجکاوی بود کلا. اینطور که رادیویی ضبطی گاهی تلویزیون قدیمی‌ای چیزی را که می‌دید بی‌اختیار دستش می‌رفت به پیچ‌گوشتی. باز می‌کرد می‌ریخت بیرون. خیلی هم وسواس و مراقبه به خرج می‌داد ولی خب بدبختانه بعد از عمل، کل آن وسیله تبدیل می‌شد به مقداری چیز میز ِ به درد نخور در یک کیسه بزرگ پلاستیکی مشکی. و بعد هم غرغر مامان. فهمیدیم که این هم از همان خرابکاری‌‌های باباست. شیطنت‌مان گل‌کرد که مثلا از بابا آتو داریم. یکبار که با بابا توی ماشینش تنها بودیم، آمدیم خوشمزگی کنیم و مثلا بهش بفهمانیم که ما می‌دانیم از ترس مامان مولینکس را بعد ِ خراب‌کردنش چپاندی زیر تخت ما. با چشمک و پوزخند و فلان به بابا، پراندیم که از آقا یدالله چه خبر. بابا یک کم مکث‌کرد، سرش را تکان‌داد و بعد برگشت گفت چون آقا یدالله شبها خیلی زیاد با چراغ‌قوه مطالعه‌کرده، کورشده و نمی‌تواند کار کند. دوزاری‌مان افتاد. همینجوری دهان‌مان خشک‌شد زل زدیم به روبرو دیگر تا خانه حرفی نزدیم. وقتی رسیدیم یک‌راست رفتیم اول زیر تختمان را چک‌کردیم. هیچ‌کدام از مجله‌هایمان نبود. بعد از آن روز فهمیدیم که انسان هرگز نباید از پدرش آتو داشته‌باشد و یا آنرا به روی پدرش بیاورد. چون پدر همواره از انسان آتو دارند و انسان باید به پدر و مادرش احترام‌بگذارد. 
سنجاق سنجاق

برگرد تقی! برگرد!

یک روز یک مردی، خسته، وامانده، آفتاب‌سوخته پاشد دست‌بُرد جعبه و خرت‌وپرت کارش را برداشت پاشد، رفت تو، در ِ خرپُشته را بست از پله‌ها آمد پایین از خانه زدبیرون. نشده‌بود. این به آن نخورده‌بود، آن یکی هرزشده‌بود، یکی هم پاره‌شد باید عوض‌ش‌می‌کرد. کاش می‌شد همین جا ول‌کند برود. اصلا از شهر برود. کاش! اصلا حوصله‌نداشت از کرده‌اش پشیمان‌باشد. به طرف، از پله‌ها پایین‌‌آمدنی گفته‌بود کار تمام‌شده، خداحافظ. همان قبلش می‌دانست برنمی‌گردد. دست‌کرد از جیب پیراهن ِ چرک‌آبی یک نخ سیگار کشید‌ بیرون. گذاشت کنار گوشش. نمی‌خواست توی این آفتاب سر ظهر ِ مرداد، سهمیه روزی یک نخ‌اش را حرام‌کند. زنش پدرش را درمی‌آورد اگر بیشتر می‌کشید. از کجا می‌فهمدد لاکردار؟ این را گفت و از عشق زنش دلش غنج‌رفت و خندید. داشت فکرمی‌کرد که زن این چند ساله خوب زندگی‌ این را جفت و جورکرده. خدایا شُکرت. باز با خودش خندید. رسیده‌بود دم مغازه. یک‌راست رفت یک بسته‌ پوشال برداشت. شلنگ و واشِر هم برداشت. به جواد گفت پوشال قبلی نخورده، کوچک‌بوده، یکی دیگر می‌برد برگشتنی می‌آید با آن قبلی حساب‌می‌کند. آمد بیرون. مانده‌بود کی نظرش برگشته خواسته برود کار کولر یارو را تمام‌کند. جل‌الخالق..
سنجاق سنجاق

لوله‌کشی کف حمام چه کم از شکست عشقی دارد و چرا در قفس...

خدا خدا می‌کرد دروغ‌باشد. اشتباه‌شده باشد. حل‌شده‌باشد خودش، یا اقلا اغراق کرده‌باشند. یا مثلا خواسته‌باشند این را بترسانند. مگر می‌شود مگر کشک است. به همین راحتی؟ دلش می‌سوخت. بغض‌‌اش گرفته‌بود. راننده سیگاری روشن‌کرد. داد دستش. برای خودش هم روشن‌کرد. برگشت گفت بکش راحت باش دیگه مسافر نمی‌زنم. از کجا فهمیده‌بود؟ برنگشت راننده را نگاه‌کند. پک عمیقی زد و دود را از پنجره‌ دادبیرون. دلش نمی‌آمد زنگ بزند. می‌ترسید خراب‌تر شده‌باشد. چت‌شده جوون. نمی‌شد چیزی نگوید. یکی هم که پیداشده‌بود و داشت حالش را می‌پرسید نمی‌شد جوابش را ندهد. راننده صدای رادیو را کم‌کرد. باید حرف‌می‌زد. بیشتر کش‌دادنش بی‌جهت بود. نفس و دود را با هم بیرون داد و شروع‌کرد...

خیلی تاریک بود. داشت خفه‌می‌شد. عجب بساطی شد. خوب شد موبایلش تو جیبش بود. داشت فکرمی‌کرد چطور کارهایش را اولویت‌بندی کند. اول به پلیس زنگ‌بزند؟ احتمال می‌داد از شهر خارج‌شده‌باشند. هنوز جای چوب راننده روی سرش دردمی‌کرد. خون دماغش خشک‌شده‌بود و گونه‌ی چپش می‌سوخت. حالا چی می‌شد؟ فکرمی‌کردند که این یک همسایه‌ بی‌مسؤلیت است که برایش مهم نیست کف حمامش به سقف همسایه‌ پایینی نم‌داده و قسمتی از سقف و گچ‌ و خاکش ریخته. کاش اشتباه‌شده‌بود. کاش اغراق‌کرده‌باشند. دست‌کرد موبایل را از جیبش بیرون‌کشید. سفارش رفع ترکیدگی لوله را در «سنجاق» ثبت‌کرد. اگر سرویسکار را هم پیدا‌می‌کرد خیالش راحت‌می‌شد. او خودش می‌رفت کار را انجام‌می‌داد و این اگر هر بلایی سرش می‌آمد مهم نبود. خیالش از سرویسکاران «سنجاق» راحت‌بود. چرا راننده زده‌بود توی سرش؟ مگر آدم باید حتما شکست عشقی بخورد که دلش‌بگیرد و دمغ بشود. مگر کف حمام خانه آدم آب بدهد ناراحتی‌ندارد؟ بابا از بچگی می‌گفت همه چیز را بزرگ‌می‌کنی. ایندفعه خیلی بزرگ‌کرده‌بود مثل اینکه. ماشین ایستاد. راننده پیاده‌شده‌بود و داشت نزدیک‌می‌شد. از صدای پایش که نزدیک می‌شد معلوم بود که - در صندوق‌ باز شد. یقه‌اش را گرفت و از ماشین کشیدش بیرون. گرفتش رو به یک اوراقی بزرگ پر از لوله. پاهاش نانداشت. راننده مثل یک گونه می‌کشیدش. داشت می‌بردش تو دل کوه بزرگ لوله‌ها....

سنجاق سنجاق

رفیق ما و سرویسکار اجاق گاز

«دست شما دردنکند. خسته نباشید. خداحافظ». دوست‌داریم پایان هر مکالمه با ما و همکارانمان همین باشد. تمیز و قشنگ کار ملت را براه‌بیاندازیم وبرویم سراغ بعدی. در «سنجاق» این اصلا چیز دور از ذهنی نیست. اینکه آدم کارش را درست انجام‌بدهد که افتخار ندارد. انقدر عادت کرده‌ایم که کارهایمان را نصفه نیمه و ناقص و کج و کوله انجام‌بدهند و بروند که هی به خودمان مدال می‌دهیم سر درست‌ کارکردن. یکی از هم کلاسی‌های قدیمی از ما یک سرویسکار اجاق گاز گرفته‌بود. نفر قبلی کار را ناتمام رهاکرده‌بود و بعدم دیگر تلفن این رفیق ما را جواب‌ نداده‌بود. سرویسکار سنجاق رفت و کارش را راه انداخت. این بیچاره به ما زنگ یک ساعت داشت تشکر می‌کرد و دست مریزاد می‌گفت. من خب رفیقم بود برگشتم گفتم آقاجان شاخ غول که نشکانده‌ایم، پول دادی آمده کارت را انجام‌داده رفته. حق توست که کارت را درست انجام بدهند. پاشو وایسا مرد. البته این آخری را نگفتم. ولی خب حرفم این است که انقدر این مردم به این چیزها بدبین شده‌اند که یکی مثل «سنجاق» پیدا‌می‌شود که - بزنم به تخته -کارشان را درست و بی‌دردسر انجام‌می‌دهد اشک تو چشمشان جمع‌می‌شود. خلاصه که عجب روزگاریست آقا...

اصغرآقا

سنجاق سنجاق