۶ مطلب با موضوع «قصه های اصغرآقا» ثبت شده است

انسان، آقا یدالله، و تاثیر آن بر لوازم خانگی

زیر تخت یک جایی مثل انباری یا صندوق اسرار بود برای ما. یعنی هر چه نمی‌دانستیم باهاش چه کار کنیم را می‌چپاندیم آن زیر. حالا یا کتابی بود که کسی نباید دست ما می‌دید یا ورقه‌ی امتحانی‌ای که گندزده‌بودیم یا مجله‌هایی که شبها زیر لحاف با چراغ قوه ورق‌می‌زدیم. یا مثلا خرت و پرتی که دیگر لازمش نداشتیم و اخلاق دهه شصتی‌مان ایجاب‌می‌کرد دورش نیدازیم. خلاصه آن زیر پُر بود همیشه. یک بار دست‌کردیم یک چیزی برداریم از آن زیر، یک نایلون مشکی بزرگ پیدا‌کردیم. بازش کردیم دیدیم مولینکس ِ «یک‌دوسه» مامان است. در یک ماه گذشته هر یک روز در میان، مامان هی گفته‌بود این «یک‌دوسه» چرا درست نمی‌شود بعد بابا گفته‌بود داده آقا یدالله که مغازه تعمیر لوازم خانگی داشت تعمیرش‌کند بعد مامان پشت سر آقا ید‌الله غرغرکرده‌بود و دوباره از نو. و حالا مولینکس زیر تخت ما بود. شصتمان خبردار شد. بابا خیلی مرد کنجکاوی بود کلا. اینطور که رادیویی ضبطی گاهی تلویزیون قدیمی‌ای چیزی را که می‌دید بی‌اختیار دستش می‌رفت به پیچ‌گوشتی. باز می‌کرد می‌ریخت بیرون. خیلی هم وسواس و مراقبه به خرج می‌داد ولی خب بدبختانه بعد از عمل، کل آن وسیله تبدیل می‌شد به مقداری چیز میز ِ به درد نخور در یک کیسه بزرگ پلاستیکی مشکی. و بعد هم غرغر مامان. فهمیدیم که این هم از همان خرابکاری‌‌های باباست. شیطنت‌مان گل‌کرد که مثلا از بابا آتو داریم. یکبار که با بابا توی ماشینش تنها بودیم، آمدیم خوشمزگی کنیم و مثلا بهش بفهمانیم که ما می‌دانیم از ترس مامان مولینکس را بعد ِ خراب‌کردنش چپاندی زیر تخت ما. با چشمک و پوزخند و فلان به بابا، پراندیم که از آقا یدالله چه خبر. بابا یک کم مکث‌کرد، سرش را تکان‌داد و بعد برگشت گفت چون آقا یدالله شبها خیلی زیاد با چراغ‌قوه مطالعه‌کرده، کورشده و نمی‌تواند کار کند. دوزاری‌مان افتاد. همینجوری دهان‌مان خشک‌شد زل زدیم به روبرو دیگر تا خانه حرفی نزدیم. وقتی رسیدیم یک‌راست رفتیم اول زیر تختمان را چک‌کردیم. هیچ‌کدام از مجله‌هایمان نبود. بعد از آن روز فهمیدیم که انسان هرگز نباید از پدرش آتو داشته‌باشد و یا آنرا به روی پدرش بیاورد. چون پدر همواره از انسان آتو دارند و انسان باید به پدر و مادرش احترام‌بگذارد. 
سنجاق سنجاق

برگرد تقی! برگرد!

یک روز یک مردی، خسته، وامانده، آفتاب‌سوخته پاشد دست‌بُرد جعبه و خرت‌وپرت کارش را برداشت پاشد، رفت تو، در ِ خرپُشته را بست از پله‌ها آمد پایین از خانه زدبیرون. نشده‌بود. این به آن نخورده‌بود، آن یکی هرزشده‌بود، یکی هم پاره‌شد باید عوض‌ش‌می‌کرد. کاش می‌شد همین جا ول‌کند برود. اصلا از شهر برود. کاش! اصلا حوصله‌نداشت از کرده‌اش پشیمان‌باشد. به طرف، از پله‌ها پایین‌‌آمدنی گفته‌بود کار تمام‌شده، خداحافظ. همان قبلش می‌دانست برنمی‌گردد. دست‌کرد از جیب پیراهن ِ چرک‌آبی یک نخ سیگار کشید‌ بیرون. گذاشت کنار گوشش. نمی‌خواست توی این آفتاب سر ظهر ِ مرداد، سهمیه روزی یک نخ‌اش را حرام‌کند. زنش پدرش را درمی‌آورد اگر بیشتر می‌کشید. از کجا می‌فهمدد لاکردار؟ این را گفت و از عشق زنش دلش غنج‌رفت و خندید. داشت فکرمی‌کرد که زن این چند ساله خوب زندگی‌ این را جفت و جورکرده. خدایا شُکرت. باز با خودش خندید. رسیده‌بود دم مغازه. یک‌راست رفت یک بسته‌ پوشال برداشت. شلنگ و واشِر هم برداشت. به جواد گفت پوشال قبلی نخورده، کوچک‌بوده، یکی دیگر می‌برد برگشتنی می‌آید با آن قبلی حساب‌می‌کند. آمد بیرون. مانده‌بود کی نظرش برگشته خواسته برود کار کولر یارو را تمام‌کند. جل‌الخالق..
سنجاق سنجاق

لوله‌کشی کف حمام چه کم از شکست عشقی دارد و چرا در قفس...

خدا خدا می‌کرد دروغ‌باشد. اشتباه‌شده باشد. حل‌شده‌باشد خودش، یا اقلا اغراق کرده‌باشند. یا مثلا خواسته‌باشند این را بترسانند. مگر می‌شود مگر کشک است. به همین راحتی؟ دلش می‌سوخت. بغض‌‌اش گرفته‌بود. راننده سیگاری روشن‌کرد. داد دستش. برای خودش هم روشن‌کرد. برگشت گفت بکش راحت باش دیگه مسافر نمی‌زنم. از کجا فهمیده‌بود؟ برنگشت راننده را نگاه‌کند. پک عمیقی زد و دود را از پنجره‌ دادبیرون. دلش نمی‌آمد زنگ بزند. می‌ترسید خراب‌تر شده‌باشد. چت‌شده جوون. نمی‌شد چیزی نگوید. یکی هم که پیداشده‌بود و داشت حالش را می‌پرسید نمی‌شد جوابش را ندهد. راننده صدای رادیو را کم‌کرد. باید حرف‌می‌زد. بیشتر کش‌دادنش بی‌جهت بود. نفس و دود را با هم بیرون داد و شروع‌کرد...

خیلی تاریک بود. داشت خفه‌می‌شد. عجب بساطی شد. خوب شد موبایلش تو جیبش بود. داشت فکرمی‌کرد چطور کارهایش را اولویت‌بندی کند. اول به پلیس زنگ‌بزند؟ احتمال می‌داد از شهر خارج‌شده‌باشند. هنوز جای چوب راننده روی سرش دردمی‌کرد. خون دماغش خشک‌شده‌بود و گونه‌ی چپش می‌سوخت. حالا چی می‌شد؟ فکرمی‌کردند که این یک همسایه‌ بی‌مسؤلیت است که برایش مهم نیست کف حمامش به سقف همسایه‌ پایینی نم‌داده و قسمتی از سقف و گچ‌ و خاکش ریخته. کاش اشتباه‌شده‌بود. کاش اغراق‌کرده‌باشند. دست‌کرد موبایل را از جیبش بیرون‌کشید. سفارش رفع ترکیدگی لوله را در «سنجاق» ثبت‌کرد. اگر سرویسکار را هم پیدا‌می‌کرد خیالش راحت‌می‌شد. او خودش می‌رفت کار را انجام‌می‌داد و این اگر هر بلایی سرش می‌آمد مهم نبود. خیالش از سرویسکاران «سنجاق» راحت‌بود. چرا راننده زده‌بود توی سرش؟ مگر آدم باید حتما شکست عشقی بخورد که دلش‌بگیرد و دمغ بشود. مگر کف حمام خانه آدم آب بدهد ناراحتی‌ندارد؟ بابا از بچگی می‌گفت همه چیز را بزرگ‌می‌کنی. ایندفعه خیلی بزرگ‌کرده‌بود مثل اینکه. ماشین ایستاد. راننده پیاده‌شده‌بود و داشت نزدیک‌می‌شد. از صدای پایش که نزدیک می‌شد معلوم بود که - در صندوق‌ باز شد. یقه‌اش را گرفت و از ماشین کشیدش بیرون. گرفتش رو به یک اوراقی بزرگ پر از لوله. پاهاش نانداشت. راننده مثل یک گونه می‌کشیدش. داشت می‌بردش تو دل کوه بزرگ لوله‌ها....

سنجاق سنجاق

رفیق ما و سرویسکار اجاق گاز

«دست شما دردنکند. خسته نباشید. خداحافظ». دوست‌داریم پایان هر مکالمه با ما و همکارانمان همین باشد. تمیز و قشنگ کار ملت را براه‌بیاندازیم وبرویم سراغ بعدی. در «سنجاق» این اصلا چیز دور از ذهنی نیست. اینکه آدم کارش را درست انجام‌بدهد که افتخار ندارد. انقدر عادت کرده‌ایم که کارهایمان را نصفه نیمه و ناقص و کج و کوله انجام‌بدهند و بروند که هی به خودمان مدال می‌دهیم سر درست‌ کارکردن. یکی از هم کلاسی‌های قدیمی از ما یک سرویسکار اجاق گاز گرفته‌بود. نفر قبلی کار را ناتمام رهاکرده‌بود و بعدم دیگر تلفن این رفیق ما را جواب‌ نداده‌بود. سرویسکار سنجاق رفت و کارش را راه انداخت. این بیچاره به ما زنگ یک ساعت داشت تشکر می‌کرد و دست مریزاد می‌گفت. من خب رفیقم بود برگشتم گفتم آقاجان شاخ غول که نشکانده‌ایم، پول دادی آمده کارت را انجام‌داده رفته. حق توست که کارت را درست انجام بدهند. پاشو وایسا مرد. البته این آخری را نگفتم. ولی خب حرفم این است که انقدر این مردم به این چیزها بدبین شده‌اند که یکی مثل «سنجاق» پیدا‌می‌شود که - بزنم به تخته -کارشان را درست و بی‌دردسر انجام‌می‌دهد اشک تو چشمشان جمع‌می‌شود. خلاصه که عجب روزگاریست آقا...

اصغرآقا

سنجاق سنجاق

رهایی یا آنچه سرویس‌کاران کولر پشت سر ِ سنجاق می‌گویند!

دیروز یکی به ما زنگ‌زد. گفت می‌خواهد به جمع سرویس‌کاران سنجاق بپیوندد. می‌گفت از همکاران تاسیساتی‌اش شنیده که سنجاق خوب مشتری می‌فرستد و کارکردن باهاش کلی از بار مدیریت‌کردن مشتری‌ها را کم‌کرده. ما در این مرحله فقط با کسانی که مغازه‌ دارند کار می‌کنیم و کلا کسی را که نتوانیم مکان ثابت کسب و کارش را بازدیدکنیم، به سنجاق اضافه‌نمی‌کنیم. این را گفتیم و فهمیدیم که ایشان مغازه هم دارند و خلاصه قرارشد من بروم برای به قول خودمان Location Check. در راه داشتم فکرمی‌کردم که چطور باید این خوش‌نامی را که برای سنجاق در بین سرویس‌کاران ایجادشده مدیریت‌کرد، حفظ‌کرد و ادامه‌اش داد. رسیدم به آدرسی که داشتم. سرش شلوغ‌بود. داشت به یکی برای سرویس کولر وقت می‌داد وردست جوانش هم داشت آدرس می‌گرفت برود برای تعمیر آبگرمکن و دو سه نفر هم تو نوبت خرید و کارهای دیگر بودند. بفرما زد که بنشینم تا مشتری‌هایش را راه‌بیندازد. سرش که خلوت‌شد آمد نشست به گپ‌زدن. اصل حرفش این بود که دلش می‌خواسته یک نفر را بگیرد برای جواب‌گویی به سرویس‌ها و وقت‌دادن به مردم و خلاصه مدیریت‌کردن برنامه‌هایش و وقتی شنیده‌بود که می‌تواند بخش بزرگی از این کار را بیاندازد گردن سنجاق، معطلش نکرده‌بود و زنگ‌زده‌بود به ما. حالا ما خودمان اصلا به این موضوع فکرنکرده‌بودیم و من در راه برگشت داشتم فکرمی‌کردم که ما کنار همین مشتری آوردن برای خدمات محلی در واقع داریم ارزشهای دیگری هم مثل همین مدیریت کردن کسب‌وکار برای همکارانمان ایجاد‌می‌کنیم.

اصغرآقا

سنجاق سنجاق

آرامش کلید حل مشکلات بر و بچه‌های سنجاق

امروز صبح تو تاکسی بحث مصرف برق و تابستان و کولرها و مشکل همیشگی کشور ما در مدیریت مصرف منابع و فلان و بهمان داغ ِ داغ بود. همه هم متخصص بهینه سازی مصرف انرژی هستند خدا را صدهزار مرتبه شکر. اما میدانیم که بدبختانه به عمل کار برآید نه به سخنرانی. چه خوب بود اگر فقط حرفمیزدیم و کارها خودشان پیشمیرفتند. 

یکی از مسافرها بنای با تجربهای بود. یا به قولی معمار. از آن پیرهای خوش مشرب که هر جای کُتشان را بتکانی نقلی و پندی و درسی میریزد. میگفت که اگر این مردم انقدر عصبانینباشند، مصرف برق هم میآید پایین. من جا خوردم. گفتم این هم از آن حرفهاست. اما راست میگفت. توضیحداد که آدم هر چه آرامتر باشد فشارخونش پایینتر است و کمتر احساس گرما میکند. میگفت در تابستان، پارچ آب و یخ کنار دستتان باشد. جر و بحث نکنید. منطقی و خونسرد باشید و هر کاری میکنید یادتان باشد در خانه آرام باشید. 

خلاصه نه اینکه برچسب مصرف بهینه انرژی هفترنگ به خودمان وصلکنیم و برویم این طرف و آن طرف. اما سعیکنیم مثل بر و بچههای کاردان سنجاق اول در آرامش به مشکل طرف مقابل گوشکنیم، بعد راهحلمان را بگذاریم وسط و امید داشتهباشیم که کارها در آرامش درستتر پیشمیروند.

اصغرآقا   

سنجاق سنجاق