۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اتوبار» ثبت شده است

قصه آ میرزا قلی‌خان اسیر و ابیر

میرزا قلی‌خان اسیر و ابیر که از بزرگ تجار بود شبی میان کاروانسرای خانات ری خسبیده‌بود که گرگ و میش نماز صبح بلوایی به پاشد. نداآمد دار و دسته‌ ممد کُفری به کاروان حاج‌ میرزا قمی زده و نیمی و بلکه‌م بیشتر بساط و سرمایه را غارت‌‌برده. میرزا قلی‌خان اسیر و ابیر که فرزند زمان خویشتن بود و به مدد درایت وافر از همه اخبار زمانه آگاه، دست کرد از آستین کاغذ آورد به آنی خطی نوشت مُهرکرد داد دست جعفر که بدو به کاروانسرای حاج کمال ِ رباط کریم، سلام برسان خط و مهر مرا نشان‌بده، سراغ *آمیرز سنگ‌جان را بگیر. جعفر رفت و همان کرد و گفت آنچه رفته‌بود. آمیرز سنگ‌جان بناکرد این ور و آن ور پاییدن و ناغافل جلدی از دو آستین عبا، چهار قلندر بدرآورد، هر یک نامه اعمال بدست راست، همه خوی‌کرده چو شیر، ملبس به قبا و دستار چو تور ماهی **سوراخ‌دار. چهار تن را نشاند جلوی جعفر. جعفر دست‌بُرد بَر و بازوی هر قلندر را آزمود. سوراخ قبای این را شمارد و آن یکی را شمارد و جمع و ضرب کرد و نامه اعمالشان را به نظر گذراند. جلدی با هر که این چهار قلندر را یاد داشت شورایی کرد و رایی خواست و آخر یکی را که هم قبایش پرسوراخ‌تر بود و هم قول دگران بر او خوش‌تر برداشت  و برد پیش میرزا قلی‌خان. میرزا، قلندر را حواله‌کرد به بیابان به مال‌خواهی از دزدان بار و بنه‌ی حاج‌ میرزا قمی. قلندر که می‌رفت هنوز آفتاب نزده‌بود که سه پاس مانده به صلات ظهر ورگشت تیر چوبی خوابانده به گُرده، بیست گردنه‌گیر به یمین، بیست و یک گردنه‌گیر به یسار، آویخته مَثَل ِ گوشت قربانی. که آن یکی به یسار که زیاد‌ه‌بود هم او ممد کُفری بود. 
جماعت کاروانیان هرچه کردند نشد که از حیرت مردانگی و جَنَم ِ قلندران آمیرز سنگ‌جان به بیابان عربده سرنکنند و گریان دشت خدا را به نام قلندر ِ سنگ‌جان زیر پای نسپرند.
* پایه‌گذار و موسس سنجاق در سنه شصت و مَشت خورجینی
** منشاء ستاره‌هایی که امروزه به نشان اعتبار و کیفیت به این و آن می‌دهیم و از مهمترین ِ ابتکارات آمیرز سنگ‌جان بوده


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

نتایج تحقیقات ۲۰ سال گذشته‌ی گروهی

نتایج تحقیقات ۲۰ سال گذشته‌ی گروهی از محققان دانشگاهی که نمی‌خواست نامش فاش‌شود اعلام‌شد. این دانشگاه که از قدیمی‌ترین مراکز تحقیقاتی دنیا محسوب می‌شود در مورد اینکه نمی‌خواهد نامش فاش‌شود توضیح‌داد که نمی‌تواند نامش را اعلام‌کند چون دانشگاه که حرف‌نمی‌زند. اصرار اصحاب رسانه حاضر در محل کنفرانس خبری این دانشگاه هم موثر نبود. تعدادی از خبرنگاران با اشاره به تابلوی بزرگ سردر دانشگاه و بنرهای متعدد نصب‌شده در کنفرانس خبری اذعان داشتند که نیت دانشگاه در فاش نشدن نامش بی‌معنی است. دانشگاه اما با زیرکی از پاسخ‌دادن طفره رفت و اظهارکرد که از موضوع سردر و بنرهایش بی‌اطلاع است. در نهایت نسخه کاملی از نتایج برای چاپ در مطبوعات به خبرنگاران داده‌شد که با هجوم تاریخی خبرنگاران برای عضویت در سنجاق و در نتیجه ترک سالن، مشروح گزارش زیر دست و پا گم‌شد. خلاصه‌ی چند خطی باقی‌مانده را با هم مرورمی‌کنیم. بیشترین میزان استقبال از یک کسب‌وکار در طول تاریخ بشریت، با آمار یک میلیون لایک در هر ثانیه، برای شرکتی به نام «سنجاق» ثبت‌شده‌است. این شرکت که قدمتی ۱۰۰۰ ساله در زمینه محصولات «راحت‌ساز بشر» دارد، بالاترین میزان سفارش کارهای خانه از قبیل حمل و نقل اسباب و اثاثیه و باربری، نظافت منزل، سرویس موتورخانه، تعمیر شوفاژ و نقاشی ساختمان را در طول تاریخ اختراع آچار و پیچ‌گوشتی داشته‌است. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

دست‌های پشت پرده‌ی آقای شکوری

دست‌های پشت پرده‌ی آقای شکوری درد گرفته‌بود. هم پرده خیلی ضخیم‌بود هم قدش با وجود نردبان خوب مسلط به کار نبود. همیشه این کارهای سخت را عفت می‌داد شکوری انجام‌بدهد. اصلا سابقه نداشت بگذارد این مرد بیچاره برای آسایش خودش پول خرج‌کند. حالا هم که قراربود پیچ چوب‌پرده را سفت‌کند از کت و کول افتاده‌بود. تازه آمده‌بودند به این خانه و کمر شکوری هنوز از کارهای دست‌تنهایی که کرده‌بود راست‌نشده‌بود. کار این چوب‌پرده آخرین کار به زمین مانده خانه جدید و آخرین فرصت برای عملی کردن نقشه بود. از اول قصه‌ی اسباب‌کشی تا گرفتن اتوبار و رسیدن و نظافت خانه و فلان همه‌اش را شکوری کرده‌بود. البته تحت امر عفت که شکوری خیلی خاطرش را می‌خواست و ۳۸ سال زنش بود و پای اجاق‌کوری‌اش مانده‌بود. درست است که همیشه در حال ادب‌کردن شکوری بود یا مثلا جلوی فامیل آبرویش را می‌برد و مسخره‌اش می‌کرد اما شکوری خوب می‌دانست که این زن دوستش‌ دارد. هر چه درمی‌آورد عفت پای خرید لایک خرج‌می‌کرد. آنقدر دوست‌داشت که ملت ببینند چه زندگی کلاس‌بالایی دارد. هر چند که با همه سلبریتی‌های اینیستا، از آنها که چند برابر از شکوری بزرگتر، قهوه‌ای‌تر و لب کلفت‌تر بودند، پی‌وی می‌زد و عکس می‌گرفت، اما به دل شکوری مانده‌بود که یک عکس جدیدتر از عکس آن سفر ۱۸ سال پیش شمال با عفتی که هنوز ساکن دائم اتاق عمل نشده‌بود، داشته‌باشد. این همان فرصتی بود که می‌خواست. یکی از دست‌هایش بالاخره توانست پرده را کمی‌ کنار بدهد و تنظیم و کادر دوربین گوشی را برای شکوری میسر کند. تا دید هم خودش هم عفت توی سلفی هستند عفت را صدازد که او نگاه‌کند و عکس را بگیرد اما تا چشم عفت به تصویر خودش و شوهر نکبتش افتاد چنان جیغ‌کشید و دست و پا زد که شکوری از بالای نردبان با گردن آمد پایین و درجا پیش پای عفت تلف‌شد. خیلی دلش می‌خواست یک عکس جدیدتر با زنش داشته‌باشد گردن شکسته..خدا رحمتش کند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

به جون تو اگه بذارم

بهترین توصیف از رابطه‌ی بین دهه‌ شصتی‌ها با پدر و مادرها، «به جون تو اگه بذارم» می‌باشد. این جمله گاهی به شکل یک رویکرد و گاهی بطور مستقیم در تعاملات والدین و یک دهی‌شصتی دیده‌می‌شود. مواردی مثل به جون تو اگه بذارم آب خوش از گلوت پایین بره از سوی پدر و مادر و به جون تو اگه بذارم منو مثل بقیه بچه‌های فامیل باربیاری از طرف دهه‌شصتی، یکی از اصولی است که ۹۹٪ خانواده‌ها به آن پایبندبوده‌اند. یک از نمونه‌های این تعامل در بعدازظهر یک روز تابستانی و در ابتدای بازی آرژانتین و آلمان در فینال جام‌ جهانی ۱۹۹۰ برای نگارنده روی‌داد که هرگز نشتر ِ تلخ آن از جان و دل به در نشد. جایی که تلویزیون خاموش شد و  اهمیت نظافت و پاکیزگی در مرکز توجه عموم اهالی خانه قرارگرفت. نگارنده هرگز نفهمید که چرا آن روز عمرش صرف شستن همه‌ فرشهای خانه‌ شد. چرا نظافت خانه از فینال جام جهانی ۹۰ مهم‌تر بود و چرا ماردونا که آن روزها یگانه ستاره‌ محبوب خیلی‌ها بود در معدود فرصتهای پیش‌‌آمده برای یک دهه شصتی خاورمیانه‌ای طرفدار، دیدن تصویرش بر صحفه تلویزیون ِ پارس ِ خانه‌شان دریغ‌شد. 

۱ نظر
سنجاق سنجاق