۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ترکیدگی لوله» ثبت شده است

رفتار متناقض آقای صبوری

رفتار متناقض آقای صبوری این اواخر صبر ایران خانم همسر زیبا و وفادارش را لبریز کرده‌. دمدمی مزاج شده. صبح‌ها بعد از صبحانه گاهی چای تلخ می‌خواهد گاهی هوس قهوه ترک‌می‌کند. ظهر می‌رود توی حیاط کلی لیچار بار حسن باغبان‌ می‌کند، دم غروب می‌رود دستش را می‌بوسد و اشک‌می‌ریزد و طلب بخشش می‌کند. البته بماند که حسن هم این روزها خیلی از سر کارش درمی‌رود. خلاصه صبوری که امروز از اشکنه بدش می‌آید و هفته‌ بعد می‌گوید ایران اشکنه بار بگذار عاصی‌کرده. ایران خانم هم از دست شوهر خل‌مزاجش ساکش را بسته آمده خانه‌ی مهرداد پسر بزرگشان و با نوه‌ها سرگرم است. اما بدانید که اصلا به‌ش خوش‌نمی‌گذرد. دلش شور ِ صبوری را می‌زند. صبوری عین خیالش نیست اما این غیبت ایران خانم. نه گذاشت نه برداشت بعد رفتن زنش، دست حسن باغبان را گرفت از آلونک گوشه حیاط کشاند آوردش توی خانه جاداد توی اتاق سابق مهرداد. که کاش این کار را نمی‌کرد. که کاش آتش به جان این خانه نمی‌انداخت. حسن دیگر از صبح تا شب باید جلوی چشم آقا رژه‌می‌رفت. سه پیچ شده‌بود که تو روزها کجا می‌روی حسن؟ حسن نفهمی کرد گفت رفته توی یک کمپانی‌ به اسم «سنجاق» با کار باغبانی خودش را استخدام‌کرده و کارهای مردم محل را هم انجام‌می‌دهد. صبوری داشت چشم‌هاش سیاهی می‌رفت از این خیانت که فهمید خیلی از آدمهای محل توی این کمپانی هستند. فهمید ایران خانم زیبا با حسن دست به یکی‌ کرده و هر وقت صبوری خانه نبوده، کلی آدم آورده‌اند از این سنجاق. برای تعمیر مبل ها، برای تعمیر اجاق گاز، برای نظافت خانه، برای لوله کشی آب برای باز کردن چاه ته باغ که گرفته‌بود. حسن داشت می‌گفت که چقدر خوب است این‌کار برای جوانها و فلان و بهمان که صبوری دیگر چیزی نشنید.
حالا که لای پتوی سبک مسافرتی چهارخانه با دهان کج‌ نشسته روی ایوان تنها کاری که از دستش برمی‌آید این است که هر کی از سنجاق آمد صبوری با صندلی چرخ‌دارش برود توی شکم طرف و طرف جا خالی بدهد و پا بگذارد به فرار. ایران خانم هم که گرفتار و حسن هم که گذاشت و رفت.
۱ نظر
سنجاق سنجاق

ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ای؟

هیچ می‌دانستید همین الان که در تهران همه دارند آماده‌می‌شوند برای پاییز، همه دارند لوله‌کشی گاز به سنجاق سفارش‌می‌دهند، تعمیرکار پکیج و آبگرمکن می‌گیرند و به فکر قیرگونی و ایزوگام پشت‌بام‌هایشان هستند، تعداد بسیار زیادی از همشهریان و هموطنان ما در سراسر ایران دارند از سویدای جان غصه‌می‌خورند، خون می‌گریند و آه آتشین می‌کشند؟ هیچ می‌دانستید شمایی که در سنجاق کار نظافت‌ منزل و لوله‌ کشی آب و برقکاری‌ات راه‌می‌افتد هیچ می‌دانستید حقیقت دارند آنهایی که می‌دانند عمر کوتاه خوشبختی‌شان به سر آمده و باید بنشینند و دست در دست حسرت، رفتنش را نظاره‌کنند. هیچ می‌دانستید آنها موجودات خسته و غمگینی هستند که همه‌ بدون کوچکترین توجهی از کنارشان می‌گذریم، یا در بهترین حالت لبخندی فاجعه‌بار نثارشان‌ می‌کنیم؟ هیچ می‌دانستید که آنها به ما به چشم بی‌غمانی آزاد و رها که در خوشبختی ابدی به سر می‌برد می‌نگرند؟ می‌دانستید که آنها دوست دارند جای ما باشند.. کاش قدر بدانیم.. کاش بغهمیم که هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن؛ چه خوشبختی بی‌پایانی است که نصیب ما شده‌است. کاش دفعه بعد که داشتیم در سنجاق می‌چرخیدیم و قیمت خدمات مختلف خانه را نگاه‌می‌کردیم اگر پسر یا دخترمان آمد و از ما خواست که وقت بیشتری با او بگذرانیم حتما حالش را بگیریم تا بیشتر و بیشتر در اشک غرق‌شود... در اشک ِ مشق...کاش انتقام روزهای مدرسه رفتن‌مان را بتوانیم به نحو احسن از بچه‌های خودمان بگیریم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

لوله‌کشی کف حمام چه کم از شکست عشقی دارد و چرا در قفس...

خدا خدا می‌کرد دروغ‌باشد. اشتباه‌شده باشد. حل‌شده‌باشد خودش، یا اقلا اغراق کرده‌باشند. یا مثلا خواسته‌باشند این را بترسانند. مگر می‌شود مگر کشک است. به همین راحتی؟ دلش می‌سوخت. بغض‌‌اش گرفته‌بود. راننده سیگاری روشن‌کرد. داد دستش. برای خودش هم روشن‌کرد. برگشت گفت بکش راحت باش دیگه مسافر نمی‌زنم. از کجا فهمیده‌بود؟ برنگشت راننده را نگاه‌کند. پک عمیقی زد و دود را از پنجره‌ دادبیرون. دلش نمی‌آمد زنگ بزند. می‌ترسید خراب‌تر شده‌باشد. چت‌شده جوون. نمی‌شد چیزی نگوید. یکی هم که پیداشده‌بود و داشت حالش را می‌پرسید نمی‌شد جوابش را ندهد. راننده صدای رادیو را کم‌کرد. باید حرف‌می‌زد. بیشتر کش‌دادنش بی‌جهت بود. نفس و دود را با هم بیرون داد و شروع‌کرد...

خیلی تاریک بود. داشت خفه‌می‌شد. عجب بساطی شد. خوب شد موبایلش تو جیبش بود. داشت فکرمی‌کرد چطور کارهایش را اولویت‌بندی کند. اول به پلیس زنگ‌بزند؟ احتمال می‌داد از شهر خارج‌شده‌باشند. هنوز جای چوب راننده روی سرش دردمی‌کرد. خون دماغش خشک‌شده‌بود و گونه‌ی چپش می‌سوخت. حالا چی می‌شد؟ فکرمی‌کردند که این یک همسایه‌ بی‌مسؤلیت است که برایش مهم نیست کف حمامش به سقف همسایه‌ پایینی نم‌داده و قسمتی از سقف و گچ‌ و خاکش ریخته. کاش اشتباه‌شده‌بود. کاش اغراق‌کرده‌باشند. دست‌کرد موبایل را از جیبش بیرون‌کشید. سفارش رفع ترکیدگی لوله را در «سنجاق» ثبت‌کرد. اگر سرویسکار را هم پیدا‌می‌کرد خیالش راحت‌می‌شد. او خودش می‌رفت کار را انجام‌می‌داد و این اگر هر بلایی سرش می‌آمد مهم نبود. خیالش از سرویسکاران «سنجاق» راحت‌بود. چرا راننده زده‌بود توی سرش؟ مگر آدم باید حتما شکست عشقی بخورد که دلش‌بگیرد و دمغ بشود. مگر کف حمام خانه آدم آب بدهد ناراحتی‌ندارد؟ بابا از بچگی می‌گفت همه چیز را بزرگ‌می‌کنی. ایندفعه خیلی بزرگ‌کرده‌بود مثل اینکه. ماشین ایستاد. راننده پیاده‌شده‌بود و داشت نزدیک‌می‌شد. از صدای پایش که نزدیک می‌شد معلوم بود که - در صندوق‌ باز شد. یقه‌اش را گرفت و از ماشین کشیدش بیرون. گرفتش رو به یک اوراقی بزرگ پر از لوله. پاهاش نانداشت. راننده مثل یک گونه می‌کشیدش. داشت می‌بردش تو دل کوه بزرگ لوله‌ها....

سنجاق سنجاق