۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تعمیر یخچال » ثبت شده است

رفتار متناقض آقای صبوری

رفتار متناقض آقای صبوری این اواخر صبر ایران خانم همسر زیبا و وفادارش را لبریز کرده‌. دمدمی مزاج شده. صبح‌ها بعد از صبحانه گاهی چای تلخ می‌خواهد گاهی هوس قهوه ترک‌می‌کند. ظهر می‌رود توی حیاط کلی لیچار بار حسن باغبان‌ می‌کند، دم غروب می‌رود دستش را می‌بوسد و اشک‌می‌ریزد و طلب بخشش می‌کند. البته بماند که حسن هم این روزها خیلی از سر کارش درمی‌رود. خلاصه صبوری که امروز از اشکنه بدش می‌آید و هفته‌ بعد می‌گوید ایران اشکنه بار بگذار عاصی‌کرده. ایران خانم هم از دست شوهر خل‌مزاجش ساکش را بسته آمده خانه‌ی مهرداد پسر بزرگشان و با نوه‌ها سرگرم است. اما بدانید که اصلا به‌ش خوش‌نمی‌گذرد. دلش شور ِ صبوری را می‌زند. صبوری عین خیالش نیست اما این غیبت ایران خانم. نه گذاشت نه برداشت بعد رفتن زنش، دست حسن باغبان را گرفت از آلونک گوشه حیاط کشاند آوردش توی خانه جاداد توی اتاق سابق مهرداد. که کاش این کار را نمی‌کرد. که کاش آتش به جان این خانه نمی‌انداخت. حسن دیگر از صبح تا شب باید جلوی چشم آقا رژه‌می‌رفت. سه پیچ شده‌بود که تو روزها کجا می‌روی حسن؟ حسن نفهمی کرد گفت رفته توی یک کمپانی‌ به اسم «سنجاق» با کار باغبانی خودش را استخدام‌کرده و کارهای مردم محل را هم انجام‌می‌دهد. صبوری داشت چشم‌هاش سیاهی می‌رفت از این خیانت که فهمید خیلی از آدمهای محل توی این کمپانی هستند. فهمید ایران خانم زیبا با حسن دست به یکی‌ کرده و هر وقت صبوری خانه نبوده، کلی آدم آورده‌اند از این سنجاق. برای تعمیر مبل ها، برای تعمیر اجاق گاز، برای نظافت خانه، برای لوله کشی آب برای باز کردن چاه ته باغ که گرفته‌بود. حسن داشت می‌گفت که چقدر خوب است این‌کار برای جوانها و فلان و بهمان که صبوری دیگر چیزی نشنید.
حالا که لای پتوی سبک مسافرتی چهارخانه با دهان کج‌ نشسته روی ایوان تنها کاری که از دستش برمی‌آید این است که هر کی از سنجاق آمد صبوری با صندلی چرخ‌دارش برود توی شکم طرف و طرف جا خالی بدهد و پا بگذارد به فرار. ایران خانم هم که گرفتار و حسن هم که گذاشت و رفت.
۰ نظر
سنجاق سنجاق

سلام اینجا سنجاق است

یک بخش جذابی اضافه‌کردیم به وب‌سایت «سنجاق» که می‌تواند کار خیلی‌ها را راه‌بیاندازد که می‌خواهند کاری در خانه‌شان بکنند، تغییری بدهند، تعمیری بکنند و دوست‌دارند برآوردی از هزینه‌ها داشته‌باشند. با تفحص دقیق در میان پروژه‌های انجام‌شده در سنجاق این برآوردها محاسبه‌شده و توضیحات بدردخور کوتاهی هم دارد. تا اینجا تاسیساتش کامل‌شده. روی لینک‌ها بزنید بروید یک سری بزنید نظربدهید ما کیف‌کنیم.

۱ نظر
سنجاق سنجاق

ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ای؟

هیچ می‌دانستید همین الان که در تهران همه دارند آماده‌می‌شوند برای پاییز، همه دارند لوله‌کشی گاز به سنجاق سفارش‌می‌دهند، تعمیرکار پکیج و آبگرمکن می‌گیرند و به فکر قیرگونی و ایزوگام پشت‌بام‌هایشان هستند، تعداد بسیار زیادی از همشهریان و هموطنان ما در سراسر ایران دارند از سویدای جان غصه‌می‌خورند، خون می‌گریند و آه آتشین می‌کشند؟ هیچ می‌دانستید شمایی که در سنجاق کار نظافت‌ منزل و لوله‌ کشی آب و برقکاری‌ات راه‌می‌افتد هیچ می‌دانستید حقیقت دارند آنهایی که می‌دانند عمر کوتاه خوشبختی‌شان به سر آمده و باید بنشینند و دست در دست حسرت، رفتنش را نظاره‌کنند. هیچ می‌دانستید آنها موجودات خسته و غمگینی هستند که همه‌ بدون کوچکترین توجهی از کنارشان می‌گذریم، یا در بهترین حالت لبخندی فاجعه‌بار نثارشان‌ می‌کنیم؟ هیچ می‌دانستید که آنها به ما به چشم بی‌غمانی آزاد و رها که در خوشبختی ابدی به سر می‌برد می‌نگرند؟ می‌دانستید که آنها دوست دارند جای ما باشند.. کاش قدر بدانیم.. کاش بغهمیم که هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن؛ چه خوشبختی بی‌پایانی است که نصیب ما شده‌است. کاش دفعه بعد که داشتیم در سنجاق می‌چرخیدیم و قیمت خدمات مختلف خانه را نگاه‌می‌کردیم اگر پسر یا دخترمان آمد و از ما خواست که وقت بیشتری با او بگذرانیم حتما حالش را بگیریم تا بیشتر و بیشتر در اشک غرق‌شود... در اشک ِ مشق...کاش انتقام روزهای مدرسه رفتن‌مان را بتوانیم به نحو احسن از بچه‌های خودمان بگیریم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

نقاشی خانه به رنگ شیرچای مدرسه

مادر گفت خیر نبینی این چهار پاره استخوان دماغش را بگیری جانش درمی‌رود، زدن دارد آخر؟
آقاجان فوت‌کرد. مادر را آوردند طبقه پایین ما. من و بابا نقاشی‌اش کرده‌بودیم. جمعه از صبح تا شب. شبی که جای انگشت‌های بابا روی صورتم گل انداخت و مادر آن جمله را گفت. مادر و آقاجان پدر و مادر مامان بودند که مرا خیلی دوست‌داشتند و پول تو جیبی و خوراکی و قربان‌صدقه‌هایشان همیشه به راه بود و همین‌ها مرا منفور ِ چشم بقیه‌ی نوه‌ها می‌کرد که آقاجان چشم دیدن یکی دو تایشان را که اصلا نداشت هیچ به‌شان توپ و تشر هم می‌زد. سیلی را که خوردم یک راست رفتم نشستم کنار مادر که تا دید صدایش را برد بالا برای دامادش. دیدم در چشمان بابا همان وقت که دستش داشت می‌آمد جلو چک را حواله‌کند دیدم پشیمان‌شده دیدم می‌داند حسابش با مادر است دیدم در چشمانش که گفت با نفرین مادر بزنم نزنم؟ و زد. چرا؟ چون بلد بودم رنگ کرم را دربیاورم اما نشده بود آن سفید استخوانی که در نظر من کرم بود. که بابا روی بقیه‌ی دیوارها مالیده‌بود و من کرم خودم را مالیده‌بودم روی دیوار راهرو. شده‌بود کرمی که خودم دوست‌داشتم. رنگ همان شیرچای که مامان صبح‌ها بخوردم می‌داد. چای داغ بود. من همیشه دیرم شده‌بود و مامان چای را با شیر خنک می‌کرد و من رنگ کرمش را خیلی دوست‌داشتم و از مزه‌اش متنفر بودم. نشده بود مثل امروز که می‌روی رنگ‌فروشی از روی کاتالوگ انتخاب‌می‌کنی با کامپیوتر درست‌می‌کنند می‌دهند دستت. بابا گل ماش و مشکی و سفید را قاطی‌می‌کرد می‌شد سفید استخوانی. سفید استخوانی نشد آن دیوار و تا سالهای سال بعد به همان رنگ نچسب ماند. یادگاری از صبح‌های شیرچای مدرسه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

ماشه‌ای که جهان را چکاند

سربازرس ممیزی اداره کل مالیات بر درآمد تهران، جناب آقای هوشنگ مقدم پس از ۳۵ سال خدمت با شرافت در تاریخ ۱۷ مرداد هزار و سیصد و نود و شش بازنشسته شد و ۴ بعدازظهر همان روز سرکار خانم ادیب‌السادات مهرافروز همسر جناب مقدم ملقب به اَدی جان به خاک سیاه‌ نشست، روزگارش زهر گشت، بختش سیاه شد و جناب مقدم فاتح بلامنازع یک نبرد تمام عیار شد. عصر پنجشنبه‌ای که در حضور بچه‌ها و داماد‌ها و نوه‌ها، در پایان جشن بازنشستگی، جناب مقدم آمد روی ایوان و تفنگ شکاری‌ پدرش را رو به آسمان گرفت و ماشه را چکاند. موش در خانه دیده‌شده‌بود و گلی جان عروس خانواده که از نوابغ روزگار بود سنجاق را به ادی جان معرفی‌کرده‌بود. مقدم که از کامپیوتر، موبایل، اینترنت، پسرها، عروس و نوه‌هایش متنفر بود پیداکردن یک نفر برای سم پاشی خانه را از طریق سنجاق تاب‌نیاورد و وقتی فهمید که این مار خوش خط و خال پیش از این هم برای سرویس شوفاژخانه و پیش‌تر برای نظافت منزل و حیاط، به این خانه  خزیده‌بوده، عنان از کف بداد و روی بهار خواب خانه‌ی ۷۰ ساله‌ی پدر فقیدیش تیر هوایی درکرد. این‌گونه شد که بعد آن بعدازظهر شوم همه چیز به روال سابق برگشت و پای اینترنت برای ۷۰ سال بعد هم از آن خانه بریده‌شد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

مردی که زیاد می‌دانست

یک آقایی بود تعمیرکار ماشین لباسشویی. تاسیسات واردبود و  یک کم بنایی و کلا آدم فنی بود. فرض‌کنیم اسمش آقا بهروز بود. چون تو همین مایه‌ها هم بود. این آقا بهروز در فامیل ما ریشه دوانده‌بود. یعنی کار دایی را راه‌انداخته‌بود و چون خوب بود معرفی شده‌‌بود به عمو و بعد ما و بعد فلانی و الی آخر. خلاصه که در طول سال آقا بهروز می‌چرخید توی خانه‌ی قوم و خویش ما. آدم خوش‌زبان و بذله‌گویی هم بود. این خوش‌زبانی‌اش قلمویی بود که می‌رفت تو سطل اطلاعات و اخباری که از خانه‌ی این و آن می‌شنید و کشیده‌می‌شد روی دیوار خانه‌ای که داشت در آن کارمی‌کرد. یعنی شما فرض‌کن مثلا می‌دانست نوه عمه‌ی ما رفته خواستگاری. بعد رفته‌بود خانه‌ی عموی ما و پرسیده‌بود کار آقا هادی به کجا رسید قرار عقد و عروسی گذاشتند یا نه. در این حد. خب بامزه بود و کسی هم بدش نمی‌آمد اخبار دست اول بگیرد و چند تا خبر پوسیده تحویل آقا بهروز بدهد. خلاصه که ایشان در تمام این سالها مشغول کو ِری (Query) زدن و به روز کردن اطلاعات این و آن در فامیل ما بود. یک Big Brother تمام عیار شده‌بود برای خودش. یادم است قراربود برای خواهر ما خواستگار بیاید و از اقبال بد ماشین لباسشویی‌مان خراب بود. مامان نمی‌خواست فعلا کسی خبردار خواستگار شود و چون مطمئن بود که آقا بهروز حتما به یک ترفندی با یک منقاش یا سنجاق از لای دندانهای ما هم که شده Breaking News هفته را بیرون‌خواهد‌کشید، بی‌خیال تعمیر ماشین شده‌بود و رخت و لباس چرک را می‌داد به ما ببریم دو تا خیابان آن‌ورتر خانه‌ی دوست قدیمی‌اش. ما هم می‌بردیم و می‌نشستیم در و دیوار را نگاه‌می‌کردیم و به آقا بهروز بد و بیراه می‌گفتیم تا کار ماشین تمام‌می‌شد و لباسهای خیس را می‌گرفتیم می‌آوریم خانه. خلاصه خواستگار آمد و رفت و دو سه هفته‌ بعد که همه خبرشده‌بودند آقا بهروز پاشد آمد خانه ما برای تعمیر لباسشویی. من تنها بودم در خانه و در آن لحظه اصلا یادم نمی‌آمد که مامان گفته‌بود که بالاخره می‌توانیم اخبار خواستگاری را منتشرکنیم یا نه؟ من هم از ترس مامان که مبادا خرابکاری کنم تا آقا بهروز واردشد نه گذاشتم نه برداشتم برگشتم گفتم آقا بهروز من می‌خواهم شغل شما را در آینده ادامه‌بدهم تو را به خدا تا می‌توانید من را راهنمایی‌کنید. آقا بهروز که یک عمر بود منتظر این لحظه خانه‌ به خانه می‌گشت، نشست، سیگارش را روشن‌کرد و دقیقا از روی ساعت دیواری خانه که خودمان در مسابقات علمی‌ برده‌بودیم، یک ساعت چهل و پنج دقیقه حرف‌زد تا مامان اینها رسیدند و من با خیال راحت وسط حرفهای آقا بهروز پاشدم رفتم تو اتاقم و در را روی صدای آقا بهروز که داشت از مامان می‌پرسید چه خبر بستم.
سنجاق سنجاق

«ما از سنجاق آمده‌ایم»

چقدر هر روز کار سرمان ریخته، چقدر بازکردنی هست، بستنی هست، شل‌کردنی هست سفت‌کردنی هست.. با این دست بدهیم از دست آن یکی دربرویم. البته خدا را شکر ها که از زور ِ کار زیاد وقت سرخاراندن نداریم، اما بالاخره ما هم موجود همین کره‌ی آبی / خاکی هستیم دیگر، دل داریم در هر حال. خوبش را هم داریم. خیلی هم سخت می‌شکند. پوست کلفت که چه عرض‌کنم، جنسش اینطور است که نمی‌شکند. همین شده که ما با دست همه هم دستیم. یک وقت‌ می‌بینی با یکی، دو دقیقه هم چفت‌نمی‌شویم یک وقتی هم تا آخر عمر - البته ما که نمی‌میریم. من یک رفیقی داشتم بیست، بیست و پنج سالی دست یکی بود مال ِ یکی بود. بعد هم افتاد دست پسر ارشد طرف و دوباره افتاد به کار. ما خودمان اول دست کسی نبودیم. بعد افتادیم دست یکی که سرویس کولر می‌کرد. یک مدت دست این بابا بودیم تا رسیدیم دست یکی که تعمیرات اجاق‌ گاز می‌کرد. یکبار عصبانی شد ما را زد تو شیشه آشپزخانه از طبقه چهارم افتادیم کف آسفالت داغ. یکی هم از روی ما رد شد شدیم طرح برجسته اتوبان. خیلی آنجا ماندیم تا شهرداری آمد ما را در‌آورد آسفالت را تازه‌کند. ما هم افتادیم دست یکی‌شان که عصرها می‌رفت خانه مردم تعمیر لباسشویی می‌کرد. آنجا هم نماندیم یعنی نشد بمانیم. ما را جا گذاشت. بعد هم دیگر نیامد دنبال ما. خلاصه که الان ماندیم دست یک آقایی که ماشالله اصلا دست‌ به ما نیست. هر کاری می‌شود می‌رود انگشت شصتش را می‌کشد روی گوشی، یک خورده بعدش یکی درمی‌زند می‌گوید سلام ما از سنجاق آمدیم کار شما را راه‌بیندازیم. کاش اقلا می‌افتادیم دست این «ما از سنجاق آمده‌ایم». بالاخره ما هم دل داریم اصلا یادمان نمی‌آید آخرین باری را که دست انداختیم گرد کمر مهره‌ای لوله‌ای چیزی...
سنجاق سنجاق

انسان، آقا یدالله، و تاثیر آن بر لوازم خانگی

زیر تخت یک جایی مثل انباری یا صندوق اسرار بود برای ما. یعنی هر چه نمی‌دانستیم باهاش چه کار کنیم را می‌چپاندیم آن زیر. حالا یا کتابی بود که کسی نباید دست ما می‌دید یا ورقه‌ی امتحانی‌ای که گندزده‌بودیم یا مجله‌هایی که شبها زیر لحاف با چراغ قوه ورق‌می‌زدیم. یا مثلا خرت و پرتی که دیگر لازمش نداشتیم و اخلاق دهه شصتی‌مان ایجاب‌می‌کرد دورش نیدازیم. خلاصه آن زیر پُر بود همیشه. یک بار دست‌کردیم یک چیزی برداریم از آن زیر، یک نایلون مشکی بزرگ پیدا‌کردیم. بازش کردیم دیدیم مولینکس ِ «یک‌دوسه» مامان است. در یک ماه گذشته هر یک روز در میان، مامان هی گفته‌بود این «یک‌دوسه» چرا درست نمی‌شود بعد بابا گفته‌بود داده آقا یدالله که مغازه تعمیر لوازم خانگی داشت تعمیرش‌کند بعد مامان پشت سر آقا ید‌الله غرغرکرده‌بود و دوباره از نو. و حالا مولینکس زیر تخت ما بود. شصتمان خبردار شد. بابا خیلی مرد کنجکاوی بود کلا. اینطور که رادیویی ضبطی گاهی تلویزیون قدیمی‌ای چیزی را که می‌دید بی‌اختیار دستش می‌رفت به پیچ‌گوشتی. باز می‌کرد می‌ریخت بیرون. خیلی هم وسواس و مراقبه به خرج می‌داد ولی خب بدبختانه بعد از عمل، کل آن وسیله تبدیل می‌شد به مقداری چیز میز ِ به درد نخور در یک کیسه بزرگ پلاستیکی مشکی. و بعد هم غرغر مامان. فهمیدیم که این هم از همان خرابکاری‌‌های باباست. شیطنت‌مان گل‌کرد که مثلا از بابا آتو داریم. یکبار که با بابا توی ماشینش تنها بودیم، آمدیم خوشمزگی کنیم و مثلا بهش بفهمانیم که ما می‌دانیم از ترس مامان مولینکس را بعد ِ خراب‌کردنش چپاندی زیر تخت ما. با چشمک و پوزخند و فلان به بابا، پراندیم که از آقا یدالله چه خبر. بابا یک کم مکث‌کرد، سرش را تکان‌داد و بعد برگشت گفت چون آقا یدالله شبها خیلی زیاد با چراغ‌قوه مطالعه‌کرده، کورشده و نمی‌تواند کار کند. دوزاری‌مان افتاد. همینجوری دهان‌مان خشک‌شد زل زدیم به روبرو دیگر تا خانه حرفی نزدیم. وقتی رسیدیم یک‌راست رفتیم اول زیر تختمان را چک‌کردیم. هیچ‌کدام از مجله‌هایمان نبود. بعد از آن روز فهمیدیم که انسان هرگز نباید از پدرش آتو داشته‌باشد و یا آنرا به روی پدرش بیاورد. چون پدر همواره از انسان آتو دارند و انسان باید به پدر و مادرش احترام‌بگذارد. 
سنجاق سنجاق

سنجاق را بازکرد و سرش را گذاشت روی پشتی ِ کاناپه

شُرشُر آب داشت می‌ریخت به چاه. هر کاری بلدبود کرده‌بود. ساعت از دو و نیم گذشته‌بود. خانه از هر شب ساکت‌تر بود تا صدای آب خوب برود تو مخ آدم. دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد. آب ِ سرتق هنوز دارد زورش به ما می‌چربد. یک  چیزی پیداکرد گذاشت زیر شیر. رفت سطل آشپزخانه را آورد گذاشت کنار دستش. بلند شد یک بار دیگر شیر را چرخاند. شیر آب آمد توی دستش. خدا لعنتت کنه حمید. و نشست. همانجا نشست. شیر آب تو دستش بود و اشک‌می‌ریخت. هق‌هق‌کرد دادزد خودش را جمع‌کرده توی خودش و گریه‌کرد و تمام‌شد. درد رفت. بهتر شد. آمد نشست تو هال. یکی از سیگارهای هنوز روی میز ِ حمید را برداشت و گیراند. صدای رفتن‌ ِ آب به چاه. خودش را هم‌نام آن کتاب می‌دید که فیلم شد؛ سیمای زنی در دوردست. داشت خودش را سیمای زنی در دور دست می‌دید.
خوابش برده‌بود. روی کاناپه. دست‌برد آیفون را از روی میز برداشت. دست کشید به صفحه‌اش. صدای پرنده‌های خوش‌خوان بعد سحر می‌آمد. پنجره باز بود و باد خنک می‌‌آمد. یاد تنها نخواهم ماند افتاده‌بود. اصلا مال همین حال مینا بود. قفل‌ گوشی را بازکرد رفت زد تعمیر شیر آب حمام. یک مسیج هم نیامده‌بود برایش. کسی به یادش نبود. انقدر هوا خوب بود که نگذاشت حال بد سربکشد. موبایلش دنبال لوله‌کش رفته‌بود و با سنجاق برگشته‌بود. سنجاق را بازکرد و سرش را گذاشت روی پشتی ِ کاناپه. 
سنجاق سنجاق

دکوراسیون خانه‌های‌ما

فضای اتاق خواب و پذیرایی خانه‌تان دلباز نیست؟ مبلمان و تختخواب‌ها پشت‌سرهم ردیف شده‌اند و جای راه‌رفتن را گرفته‌اند؟ حتما می‌خواهید همه فریادهایتان را بر سر خانه‌های نقلی و آپارتمانی بزنید و از زمین و زمان گلایه کنید، که چراخانه‌ها کوچک شده‌اند و دیگر خبری از حیاط و خانه دلباز نیست؟چرا انباری‌ها یک وجبی شده‌اند و شما جا ندارید این همه وسیله اضافی و بی‌مصرف را که بیخودی خریده‌اید با خیال راحت بیندازید آنجا. 
خب آخرش که چه؟ حالا که نه حیاطی در کار است و نه زیرزمینی و این شما هستید و خانه‌ی نقلی‌تان. البته ما هم هستیم. اصلا اینجا هستیم تا پیشنهادهایی به شما بدهیم که به کارتان بیاید.
ادامه مطلب
سنجاق سنجاق