۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تعمیرات اجاق گاز» ثبت شده است

سنجاق و آداب و اخلاق ایرانیان

یکی از تفاوت‌ها ما با فرنگی‌ها این است که آنها بسیار وقت‌نشناس و بدقول هستند و ما ملت فرهیخته بر خلاف آنها، سرمان برود قولمان نمی‌رود. در فرهنگ کهن و غنی ما بسیارند بزرگانی که بعد از اینکه فهمیده‌اند به دلیل ترافیک و مریض‌شدن مادربزرگشان یا حتی فوت عمه و خاله و دایی ممکن است قول و قرارشان بر باد برود، دست به جیب عدل برده‌اند و با شمشیر آخته به زهر خود را از میان دو نیم‌ کرده‌اند. نه فقط در میان آنها که صاحب کرامات و آگاه به اسرار غیب هستند، بلکه در زمره‌ی همین آدمهای معمولی مثل من و شما یا مثل لوله‌کش و برقکار و تعمیرکار هم پیش‌‌آمده که تکه‌های دو نیم شده‌شان سر کوی و برزن افتاده‌باشد و جماعت همشهری‌شان از این خوی خوش عهدی که پیش ایشان است بسی متاثر‌شده‌اند. یک لوله‌کش وقتی کمد اتاق خواب خانه‌ی دوست ما را بدنبال سرمنشاء اصلی آب گرم حفر کرد و چیزی در آنجا نیافت و با اصرار لوله را کور کرد و کلی هزینه روی دست رفیق شفیق ما گذاشت و دو سه روز بعد پس از تماس‌های مکرر این دوست عزیز نرفت سر کار و کار را نیمه‌کاره رها‌ کرد، ما که مطمئن‌شده‌بودیم این اولین ایرانی ِ بدقولی است که در زندگی‌مان دیده‌ام وقتی فهمیدیم خودش را به جزای جفای به عهد از ساختمان امپایر استیت نیویورک به پایین پرتاب‌کرده دلمان آتش گرفت از آن سوء قضاوت که در وصفش کرده‌بودیم. القرض اینکه نه تنها هنر که خوش‌عهدی هم نزد ما ایرانیان است و بس و مرده‌شور اجنبی‌های بدقول را هم ببرد.

سنجاق سنجاق

مشارکت بچه‌ها در سنجاق

وقتی بچه‌ بودیم همه‌ی همّت تلویزیون خرج این می‌شد که مخاطبان کودکش همواره در یک فضای خوف و رجاء معلق‌ باشند. با همان دستی که امید می‌داد با همان دست هم تخم یاس میان دل ما می‌کاشت. تا لبخندی به لبمان می‌‌آورد چیزی نمی‌گذشت که اشکمان را درمی‌آورد. می‌ترساندمان، پشتمان که نبود هیچ دلمان را هم می‌لرزاند، پیش رویمان هم قد علم‌می‌کرد. اول برنامه‌های کودک آگهی بچه‌های گمشده نشانمان می‌داد که حساب کار دستمان بیاید. بعد قهرمان همه‌ی کارتون‌ها دنبال پدری مادری چیزی بودند که یا پیدانمی‌کردند یا به ما نشان‌نمی‌دادند. خلاصه که همان برخورد معلم و ناظم و مدیر و فلان را تلویزیون و برنامه‌ کودک هم با ما داشتند. در میان همه این‌ها اما یک دُرّ گرانبهایی بود که پنداری حکم کابوس داشت برای ما و تمام قوای سازمان معظم صدا و سیما را به کار گرفته‌بود تا کودکان این سرزمین مثل بید بر سر ایمان خویش بلرزند. آن کابوس که برای ما در روزهای جمعه پخش‌می‌شد نامش بود «بچه‌ها مواظب باشید». همین اسمش هم خطرناک بود ولی چون کم می‌ترسیدیدم از اسمش برای همین یک کرکس عروسکی می‌آمد مثل هیولا بر صفحه تلویزیون ظاهرمی‌شد و با صدای جیغی که اکوشده‌بود و در جهان ما می‌چرخید و به همه در و دیوار روح رنجور ما وحشت می‌پاشید اسم برنامه را بارها تکرارمی‌کرد. بعد که برنامه شروع‌می‌شد تا می‌آمدی نفس راحتی بکشی و ترس از آن هیولا را از تنت بشورانی، عکس و گزارش بود پشت هم که از بچه‌ها می‌ریخت روی سر و صورتمان؛ بچه‌هایی با دست‌های باندپیچی شده که انگشتشان در چرخ‌گوشت قطع‌شده بود یا سوخته‌بودند با شوخی‌ای که با دوستانشان در خانه کرده‌بودند یا بریده‌بود دستشان. خلاصه الان که هر چه هر جا می‌بینی زیرش می‌نویسند آقا اینکه می‌خواهی ببینی صحنه‌های دلخراش دارد و ممکن است با دیدنش روحت آزرده‌شود اگر دلش را نداری نبین. این موضوع اصلا محلی از اعراب نداشت آن موقع‌ها و بلاتشبیه اصلا کسی هم در تلویزیون عقلش به این قدنمی‌داد که در بعدازظهر جمعه که بیشترین تعداد بچه‌های این سرزمین زل‌زده‌اند به تنها دریچه‌ی رو به بیرون هستی‌شان، نباید با لگد زد صورتشان را لِه کرد. 
الان اما اوضاع‌ فرق‌کرده. خدا را صد هزار مرتبه شکر اصلا کسی تلویزیون نمی‌بیند این روزها چه برسد به بچه‌ها که به همه چیز دسترسی دارند و چشمشان به دست این رسانه‌ی بی‌کفایت ملی نیست. خود ما برای سنجاق با مشارکت کفشدوزک یک جشنواره‌ای درست کرده‌ایم که بچه‌ها می‌روند با موضوعاتی که به کارهای خانه مثلا سرویس کولر و تعمیر اجاق‌ گاز و نظافت خانه و این کارها مربوط‌می‌شود کارتون درست‌می‌کنند. انقدر هم که عاقل و بامزه‌اند و درک جالبی از اطرافشان دارند که آدم دلش می‌خواهد برگردد کله‌اش را بکوبد در آن تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفیدی که به ما حمله‌می‌کرد و روحمان را با دندانهای تیزش تکه‌تکه با خود می‌برد که مبادا ما که زیر آوار موشک و هواپیما و صدام داشتیم له‌می‌شدیم جان سالم به در ببریم.
سنجاق سنجاق

مردی که زیاد می‌دانست

یک آقایی بود تعمیرکار ماشین لباسشویی. تاسیسات واردبود و  یک کم بنایی و کلا آدم فنی بود. فرض‌کنیم اسمش آقا بهروز بود. چون تو همین مایه‌ها هم بود. این آقا بهروز در فامیل ما ریشه دوانده‌بود. یعنی کار دایی را راه‌انداخته‌بود و چون خوب بود معرفی شده‌‌بود به عمو و بعد ما و بعد فلانی و الی آخر. خلاصه که در طول سال آقا بهروز می‌چرخید توی خانه‌ی قوم و خویش ما. آدم خوش‌زبان و بذله‌گویی هم بود. این خوش‌زبانی‌اش قلمویی بود که می‌رفت تو سطل اطلاعات و اخباری که از خانه‌ی این و آن می‌شنید و کشیده‌می‌شد روی دیوار خانه‌ای که داشت در آن کارمی‌کرد. یعنی شما فرض‌کن مثلا می‌دانست نوه عمه‌ی ما رفته خواستگاری. بعد رفته‌بود خانه‌ی عموی ما و پرسیده‌بود کار آقا هادی به کجا رسید قرار عقد و عروسی گذاشتند یا نه. در این حد. خب بامزه بود و کسی هم بدش نمی‌آمد اخبار دست اول بگیرد و چند تا خبر پوسیده تحویل آقا بهروز بدهد. خلاصه که ایشان در تمام این سالها مشغول کو ِری (Query) زدن و به روز کردن اطلاعات این و آن در فامیل ما بود. یک Big Brother تمام عیار شده‌بود برای خودش. یادم است قراربود برای خواهر ما خواستگار بیاید و از اقبال بد ماشین لباسشویی‌مان خراب بود. مامان نمی‌خواست فعلا کسی خبردار خواستگار شود و چون مطمئن بود که آقا بهروز حتما به یک ترفندی با یک منقاش یا سنجاق از لای دندانهای ما هم که شده Breaking News هفته را بیرون‌خواهد‌کشید، بی‌خیال تعمیر ماشین شده‌بود و رخت و لباس چرک را می‌داد به ما ببریم دو تا خیابان آن‌ورتر خانه‌ی دوست قدیمی‌اش. ما هم می‌بردیم و می‌نشستیم در و دیوار را نگاه‌می‌کردیم و به آقا بهروز بد و بیراه می‌گفتیم تا کار ماشین تمام‌می‌شد و لباسهای خیس را می‌گرفتیم می‌آوریم خانه. خلاصه خواستگار آمد و رفت و دو سه هفته‌ بعد که همه خبرشده‌بودند آقا بهروز پاشد آمد خانه ما برای تعمیر لباسشویی. من تنها بودم در خانه و در آن لحظه اصلا یادم نمی‌آمد که مامان گفته‌بود که بالاخره می‌توانیم اخبار خواستگاری را منتشرکنیم یا نه؟ من هم از ترس مامان که مبادا خرابکاری کنم تا آقا بهروز واردشد نه گذاشتم نه برداشتم برگشتم گفتم آقا بهروز من می‌خواهم شغل شما را در آینده ادامه‌بدهم تو را به خدا تا می‌توانید من را راهنمایی‌کنید. آقا بهروز که یک عمر بود منتظر این لحظه خانه‌ به خانه می‌گشت، نشست، سیگارش را روشن‌کرد و دقیقا از روی ساعت دیواری خانه که خودمان در مسابقات علمی‌ برده‌بودیم، یک ساعت چهل و پنج دقیقه حرف‌زد تا مامان اینها رسیدند و من با خیال راحت وسط حرفهای آقا بهروز پاشدم رفتم تو اتاقم و در را روی صدای آقا بهروز که داشت از مامان می‌پرسید چه خبر بستم.
سنجاق سنجاق

«ما از سنجاق آمده‌ایم»

چقدر هر روز کار سرمان ریخته، چقدر بازکردنی هست، بستنی هست، شل‌کردنی هست سفت‌کردنی هست.. با این دست بدهیم از دست آن یکی دربرویم. البته خدا را شکر ها که از زور ِ کار زیاد وقت سرخاراندن نداریم، اما بالاخره ما هم موجود همین کره‌ی آبی / خاکی هستیم دیگر، دل داریم در هر حال. خوبش را هم داریم. خیلی هم سخت می‌شکند. پوست کلفت که چه عرض‌کنم، جنسش اینطور است که نمی‌شکند. همین شده که ما با دست همه هم دستیم. یک وقت‌ می‌بینی با یکی، دو دقیقه هم چفت‌نمی‌شویم یک وقتی هم تا آخر عمر - البته ما که نمی‌میریم. من یک رفیقی داشتم بیست، بیست و پنج سالی دست یکی بود مال ِ یکی بود. بعد هم افتاد دست پسر ارشد طرف و دوباره افتاد به کار. ما خودمان اول دست کسی نبودیم. بعد افتادیم دست یکی که سرویس کولر می‌کرد. یک مدت دست این بابا بودیم تا رسیدیم دست یکی که تعمیرات اجاق‌ گاز می‌کرد. یکبار عصبانی شد ما را زد تو شیشه آشپزخانه از طبقه چهارم افتادیم کف آسفالت داغ. یکی هم از روی ما رد شد شدیم طرح برجسته اتوبان. خیلی آنجا ماندیم تا شهرداری آمد ما را در‌آورد آسفالت را تازه‌کند. ما هم افتادیم دست یکی‌شان که عصرها می‌رفت خانه مردم تعمیر لباسشویی می‌کرد. آنجا هم نماندیم یعنی نشد بمانیم. ما را جا گذاشت. بعد هم دیگر نیامد دنبال ما. خلاصه که الان ماندیم دست یک آقایی که ماشالله اصلا دست‌ به ما نیست. هر کاری می‌شود می‌رود انگشت شصتش را می‌کشد روی گوشی، یک خورده بعدش یکی درمی‌زند می‌گوید سلام ما از سنجاق آمدیم کار شما را راه‌بیندازیم. کاش اقلا می‌افتادیم دست این «ما از سنجاق آمده‌ایم». بالاخره ما هم دل داریم اصلا یادمان نمی‌آید آخرین باری را که دست انداختیم گرد کمر مهره‌ای لوله‌ای چیزی...
سنجاق سنجاق

انسان، آقا یدالله، و تاثیر آن بر لوازم خانگی

زیر تخت یک جایی مثل انباری یا صندوق اسرار بود برای ما. یعنی هر چه نمی‌دانستیم باهاش چه کار کنیم را می‌چپاندیم آن زیر. حالا یا کتابی بود که کسی نباید دست ما می‌دید یا ورقه‌ی امتحانی‌ای که گندزده‌بودیم یا مجله‌هایی که شبها زیر لحاف با چراغ قوه ورق‌می‌زدیم. یا مثلا خرت و پرتی که دیگر لازمش نداشتیم و اخلاق دهه شصتی‌مان ایجاب‌می‌کرد دورش نیدازیم. خلاصه آن زیر پُر بود همیشه. یک بار دست‌کردیم یک چیزی برداریم از آن زیر، یک نایلون مشکی بزرگ پیدا‌کردیم. بازش کردیم دیدیم مولینکس ِ «یک‌دوسه» مامان است. در یک ماه گذشته هر یک روز در میان، مامان هی گفته‌بود این «یک‌دوسه» چرا درست نمی‌شود بعد بابا گفته‌بود داده آقا یدالله که مغازه تعمیر لوازم خانگی داشت تعمیرش‌کند بعد مامان پشت سر آقا ید‌الله غرغرکرده‌بود و دوباره از نو. و حالا مولینکس زیر تخت ما بود. شصتمان خبردار شد. بابا خیلی مرد کنجکاوی بود کلا. اینطور که رادیویی ضبطی گاهی تلویزیون قدیمی‌ای چیزی را که می‌دید بی‌اختیار دستش می‌رفت به پیچ‌گوشتی. باز می‌کرد می‌ریخت بیرون. خیلی هم وسواس و مراقبه به خرج می‌داد ولی خب بدبختانه بعد از عمل، کل آن وسیله تبدیل می‌شد به مقداری چیز میز ِ به درد نخور در یک کیسه بزرگ پلاستیکی مشکی. و بعد هم غرغر مامان. فهمیدیم که این هم از همان خرابکاری‌‌های باباست. شیطنت‌مان گل‌کرد که مثلا از بابا آتو داریم. یکبار که با بابا توی ماشینش تنها بودیم، آمدیم خوشمزگی کنیم و مثلا بهش بفهمانیم که ما می‌دانیم از ترس مامان مولینکس را بعد ِ خراب‌کردنش چپاندی زیر تخت ما. با چشمک و پوزخند و فلان به بابا، پراندیم که از آقا یدالله چه خبر. بابا یک کم مکث‌کرد، سرش را تکان‌داد و بعد برگشت گفت چون آقا یدالله شبها خیلی زیاد با چراغ‌قوه مطالعه‌کرده، کورشده و نمی‌تواند کار کند. دوزاری‌مان افتاد. همینجوری دهان‌مان خشک‌شد زل زدیم به روبرو دیگر تا خانه حرفی نزدیم. وقتی رسیدیم یک‌راست رفتیم اول زیر تختمان را چک‌کردیم. هیچ‌کدام از مجله‌هایمان نبود. بعد از آن روز فهمیدیم که انسان هرگز نباید از پدرش آتو داشته‌باشد و یا آنرا به روی پدرش بیاورد. چون پدر همواره از انسان آتو دارند و انسان باید به پدر و مادرش احترام‌بگذارد. 
سنجاق سنجاق

سنجاق را بازکرد و سرش را گذاشت روی پشتی ِ کاناپه

شُرشُر آب داشت می‌ریخت به چاه. هر کاری بلدبود کرده‌بود. ساعت از دو و نیم گذشته‌بود. خانه از هر شب ساکت‌تر بود تا صدای آب خوب برود تو مخ آدم. دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد. آب ِ سرتق هنوز دارد زورش به ما می‌چربد. یک  چیزی پیداکرد گذاشت زیر شیر. رفت سطل آشپزخانه را آورد گذاشت کنار دستش. بلند شد یک بار دیگر شیر را چرخاند. شیر آب آمد توی دستش. خدا لعنتت کنه حمید. و نشست. همانجا نشست. شیر آب تو دستش بود و اشک‌می‌ریخت. هق‌هق‌کرد دادزد خودش را جمع‌کرده توی خودش و گریه‌کرد و تمام‌شد. درد رفت. بهتر شد. آمد نشست تو هال. یکی از سیگارهای هنوز روی میز ِ حمید را برداشت و گیراند. صدای رفتن‌ ِ آب به چاه. خودش را هم‌نام آن کتاب می‌دید که فیلم شد؛ سیمای زنی در دوردست. داشت خودش را سیمای زنی در دور دست می‌دید.
خوابش برده‌بود. روی کاناپه. دست‌برد آیفون را از روی میز برداشت. دست کشید به صفحه‌اش. صدای پرنده‌های خوش‌خوان بعد سحر می‌آمد. پنجره باز بود و باد خنک می‌‌آمد. یاد تنها نخواهم ماند افتاده‌بود. اصلا مال همین حال مینا بود. قفل‌ گوشی را بازکرد رفت زد تعمیر شیر آب حمام. یک مسیج هم نیامده‌بود برایش. کسی به یادش نبود. انقدر هوا خوب بود که نگذاشت حال بد سربکشد. موبایلش دنبال لوله‌کش رفته‌بود و با سنجاق برگشته‌بود. سنجاق را بازکرد و سرش را گذاشت روی پشتی ِ کاناپه. 
سنجاق سنجاق

متریک‌های خدمات منزل سنجاق و دانشمندان

آنچه که امروز در آزمایشگاهها و مراکز دانشگاهی به اثبات‌رسیده‌است نظریه‌ی قدیمی تمام پژوهشگران، دانشمندان و مردان اندیشه و فیلسوفان معاصر بوده‌است. بنابر آخرین مقاله‌ی منتشرشده در نشریه ساینستاگرام، پژوهشگران داشگاه ییییِل در پُلورادو موفق‌شدند. ساسنی دکوتیدور پس از انتشار  این مقاله در جمع خبرنگاران و به  عنوان سخن‌گوی تیم سیسَم لَشه گفت که یک دست صدا ندارد. این پژوهش که طی ۳۵ سال و بر روی ۳۰۲۱ نفر زن و مرد داوطلب ِ ۳۵ تا ۳۶ ساله، با تمرکز کامل بر زندگی خصوصی و خیلی خصوصی‌شان از سن چهار سالگی و با زیرنظرگرفتن کامل وضعیت سلامت و پزشکی این داوطلبان، انجام‌شد نشان‌داد که «سئولوژیکال تکستز» می‌تواند طوری به شکل یک برتری ژنتیکی خودش را به بدن انسان بقبولاند، که دیگر امکان ندارد، یک دست فرد صدایی بدهد. این تحقیقات که بر روی اقشار و تخصصهای مختلف، در اصناف گوناگونی چون، سرویس‌ کولر آبی، سرویس کولر گازی، نظافت ساختمان، نظافت منزل، نقاشی ساختمان، تعمیر یخچال، تعمیر لباسشویی و تعمیرات اجاق گاز، انجام‌گرفت باعث‌شد تا سئومتریک‌های خدمات منزل سنجاق جای خود را در بین دویست و ده میلیارد رقیب این عرصه به بالاترین رتبه برساند.
سنجاق سنجاق