۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تعیر کولر آبی» ثبت شده است

چی شد چی نشد چرا زدی زنگو؟

آقا ما وسط دفترمان یک زنگ زورخانه آویزان است. نه اینکه ادعای پهلوانی و لوطی‌گری داشته‌باشیم زبانم لال که اصلا در این قد و اندازه‌ها نیستیم، نه فقط از روی اینکه به این چیزهایی که به اصل و ریشه و آیین و قدیم و ندیم و فلان برمی‌گردد ارادت‌داریم. خیلی نگشتیم تا پیدایش‌کنیم. رفیق‌مان رفت از تجریش خرید. خیلی قشنگ و تمیز. حالا که چی‌اش این نیست که مثلا دفترمان را با زنگ زورخانه دکور کرده‌باشیم فقط و این‌جور قضایا. داستان این است که از هر خَمی و پیچی و دره‌ و گردنه‌ای که به سلامت می‌گذریم، یکی‌مان داد می‌زند «بزن زنگو» یکی‌مان هم می‌زند «زنگو». از این قرار.
حالا ما دیروز سرمان به گریبان خودمان بود که یکی دادزد بزن زنگو و یکی ناغافل پرید زد زنگو. ما پرسیدیم چی شد چی نشد چرا زدی زنگو. ملتفت شدیم این سنجاق ِ بهسازی‌شده که پریروز در این پست بنگاه نوشته‌بودیم، اولین مشتری‌اش را راه‌انداخته. یعنی بر خلاف رو‌یه‌ی جاری بجای اینکه یک نفر را برای تعمیر کولر گازی یا مثلا یک نیروی خدمات نظافت منزل معرفی‌کنیم، دو تا معرفی‌کردیم و گذاشتیم مشتری خودش تصمیم‌بگیرد که کار را به کی بدهد. خلاصه که ما الان یک توفیری با هفته‌ پیشمان داریم و سر همین هم زدیم زنگو. سر اینکه درجانمی‌زنیم و داریم قدمی‌کشیم. اصلا هم راضی نیستیم بروید به دوست و آشنا و فامیل بگویید آقا، خانم، کجایی که یک سنجاق آمده که شگفتا و عجبا و فلان... اصلا راضی‌ نیستیم نه بابا زحمت می‌شود نه به این قسم اصلا راه ندارد نه...
سنجاق سنجاق

بنگاه کار راه‌اندازی «سنجاق»

بُنگاه کار راه‌اندازی «سنجاق» و شرکاء، که به رتق و فتق امور صغیر و کبیر ِ بیوت خلق الله مشغول است و قول ِ خوشنامی‌اش از چهار دروازه‌ی پاتخت ِ امروز ایران، به چهار سوی عالم فانی فراگیرشده‌است؛ بواسطه‌ی این اعلان خدمت مردم شریف طهران اعلام‌می‌دارد، من یوم ِ دیروز، یکشنبه بیست و هشتم ذوالقعده، به میمینت طالع برج اسد، آغاز افتتاح تارستان جدید شروع‌شد. همچنان به سَبیل قبل، جماعت ذکور و اناث با مراجعه به «سنجاق» قدم رنجه فرموده و بعلاوه‌ی حواله‌ی امور جاری به کارراه‌اندازی سنجاق، از مشاهده لطایف الحیل مغیره‌ انگشت حیرت به دهان فروبرند. من باب ِ سد راه ِ چشم زخم اجنه و دعانویس و رمال، دودکردن اسپند به وقت رویت تارستان کار راه‌اندازی سنجاق واجب است. لازم به تذکر است که اقلامی چند از اسامی مطروحه در سیاهه‌ی امور «سنجاق» به شرح زیر منقلب‌شده تا با آخرین مُد روز جوانان طهرانی، منطبق باشد:

سیاهه قدیم                          سیاهه جدید       
پوشال کنی                            سرویس کولر آبی
رُفت و روب                             نظافت منزل
روغن‌فروش                            برقکاری
سفیدکاری                             نقاشی ساختمان

سنجاق سنجاق

انسان، آقا یدالله، و تاثیر آن بر لوازم خانگی

زیر تخت یک جایی مثل انباری یا صندوق اسرار بود برای ما. یعنی هر چه نمی‌دانستیم باهاش چه کار کنیم را می‌چپاندیم آن زیر. حالا یا کتابی بود که کسی نباید دست ما می‌دید یا ورقه‌ی امتحانی‌ای که گندزده‌بودیم یا مجله‌هایی که شبها زیر لحاف با چراغ قوه ورق‌می‌زدیم. یا مثلا خرت و پرتی که دیگر لازمش نداشتیم و اخلاق دهه شصتی‌مان ایجاب‌می‌کرد دورش نیدازیم. خلاصه آن زیر پُر بود همیشه. یک بار دست‌کردیم یک چیزی برداریم از آن زیر، یک نایلون مشکی بزرگ پیدا‌کردیم. بازش کردیم دیدیم مولینکس ِ «یک‌دوسه» مامان است. در یک ماه گذشته هر یک روز در میان، مامان هی گفته‌بود این «یک‌دوسه» چرا درست نمی‌شود بعد بابا گفته‌بود داده آقا یدالله که مغازه تعمیر لوازم خانگی داشت تعمیرش‌کند بعد مامان پشت سر آقا ید‌الله غرغرکرده‌بود و دوباره از نو. و حالا مولینکس زیر تخت ما بود. شصتمان خبردار شد. بابا خیلی مرد کنجکاوی بود کلا. اینطور که رادیویی ضبطی گاهی تلویزیون قدیمی‌ای چیزی را که می‌دید بی‌اختیار دستش می‌رفت به پیچ‌گوشتی. باز می‌کرد می‌ریخت بیرون. خیلی هم وسواس و مراقبه به خرج می‌داد ولی خب بدبختانه بعد از عمل، کل آن وسیله تبدیل می‌شد به مقداری چیز میز ِ به درد نخور در یک کیسه بزرگ پلاستیکی مشکی. و بعد هم غرغر مامان. فهمیدیم که این هم از همان خرابکاری‌‌های باباست. شیطنت‌مان گل‌کرد که مثلا از بابا آتو داریم. یکبار که با بابا توی ماشینش تنها بودیم، آمدیم خوشمزگی کنیم و مثلا بهش بفهمانیم که ما می‌دانیم از ترس مامان مولینکس را بعد ِ خراب‌کردنش چپاندی زیر تخت ما. با چشمک و پوزخند و فلان به بابا، پراندیم که از آقا یدالله چه خبر. بابا یک کم مکث‌کرد، سرش را تکان‌داد و بعد برگشت گفت چون آقا یدالله شبها خیلی زیاد با چراغ‌قوه مطالعه‌کرده، کورشده و نمی‌تواند کار کند. دوزاری‌مان افتاد. همینجوری دهان‌مان خشک‌شد زل زدیم به روبرو دیگر تا خانه حرفی نزدیم. وقتی رسیدیم یک‌راست رفتیم اول زیر تختمان را چک‌کردیم. هیچ‌کدام از مجله‌هایمان نبود. بعد از آن روز فهمیدیم که انسان هرگز نباید از پدرش آتو داشته‌باشد و یا آنرا به روی پدرش بیاورد. چون پدر همواره از انسان آتو دارند و انسان باید به پدر و مادرش احترام‌بگذارد. 
سنجاق سنجاق

سنجاق را بازکرد و سرش را گذاشت روی پشتی ِ کاناپه

شُرشُر آب داشت می‌ریخت به چاه. هر کاری بلدبود کرده‌بود. ساعت از دو و نیم گذشته‌بود. خانه از هر شب ساکت‌تر بود تا صدای آب خوب برود تو مخ آدم. دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد. آب ِ سرتق هنوز دارد زورش به ما می‌چربد. یک  چیزی پیداکرد گذاشت زیر شیر. رفت سطل آشپزخانه را آورد گذاشت کنار دستش. بلند شد یک بار دیگر شیر را چرخاند. شیر آب آمد توی دستش. خدا لعنتت کنه حمید. و نشست. همانجا نشست. شیر آب تو دستش بود و اشک‌می‌ریخت. هق‌هق‌کرد دادزد خودش را جمع‌کرده توی خودش و گریه‌کرد و تمام‌شد. درد رفت. بهتر شد. آمد نشست تو هال. یکی از سیگارهای هنوز روی میز ِ حمید را برداشت و گیراند. صدای رفتن‌ ِ آب به چاه. خودش را هم‌نام آن کتاب می‌دید که فیلم شد؛ سیمای زنی در دوردست. داشت خودش را سیمای زنی در دور دست می‌دید.
خوابش برده‌بود. روی کاناپه. دست‌برد آیفون را از روی میز برداشت. دست کشید به صفحه‌اش. صدای پرنده‌های خوش‌خوان بعد سحر می‌آمد. پنجره باز بود و باد خنک می‌‌آمد. یاد تنها نخواهم ماند افتاده‌بود. اصلا مال همین حال مینا بود. قفل‌ گوشی را بازکرد رفت زد تعمیر شیر آب حمام. یک مسیج هم نیامده‌بود برایش. کسی به یادش نبود. انقدر هوا خوب بود که نگذاشت حال بد سربکشد. موبایلش دنبال لوله‌کش رفته‌بود و با سنجاق برگشته‌بود. سنجاق را بازکرد و سرش را گذاشت روی پشتی ِ کاناپه. 
سنجاق سنجاق