دست‌های پشت پرده‌ی آقای شکوری درد گرفته‌بود. هم پرده خیلی ضخیم‌بود هم قدش با وجود نردبان خوب مسلط به کار نبود. همیشه این کارهای سخت را عفت می‌داد شکوری انجام‌بدهد. اصلا سابقه نداشت بگذارد این مرد بیچاره برای آسایش خودش پول خرج‌کند. حالا هم که قراربود پیچ چوب‌پرده را سفت‌کند از کت و کول افتاده‌بود. تازه آمده‌بودند به این خانه و کمر شکوری هنوز از کارهای دست‌تنهایی که کرده‌بود راست‌نشده‌بود. کار این چوب‌پرده آخرین کار به زمین مانده خانه جدید و آخرین فرصت برای عملی کردن نقشه بود. از اول قصه‌ی اسباب‌کشی تا گرفتن اتوبار و رسیدن و نظافت خانه و فلان همه‌اش را شکوری کرده‌بود. البته تحت امر عفت که شکوری خیلی خاطرش را می‌خواست و ۳۸ سال زنش بود و پای اجاق‌کوری‌اش مانده‌بود. درست است که همیشه در حال ادب‌کردن شکوری بود یا مثلا جلوی فامیل آبرویش را می‌برد و مسخره‌اش می‌کرد اما شکوری خوب می‌دانست که این زن دوستش‌ دارد. هر چه درمی‌آورد عفت پای خرید لایک خرج‌می‌کرد. آنقدر دوست‌داشت که ملت ببینند چه زندگی کلاس‌بالایی دارد. هر چند که با همه سلبریتی‌های اینیستا، از آنها که چند برابر از شکوری بزرگتر، قهوه‌ای‌تر و لب کلفت‌تر بودند، پی‌وی می‌زد و عکس می‌گرفت، اما به دل شکوری مانده‌بود که یک عکس جدیدتر از عکس آن سفر ۱۸ سال پیش شمال با عفتی که هنوز ساکن دائم اتاق عمل نشده‌بود، داشته‌باشد. این همان فرصتی بود که می‌خواست. یکی از دست‌هایش بالاخره توانست پرده را کمی‌ کنار بدهد و تنظیم و کادر دوربین گوشی را برای شکوری میسر کند. تا دید هم خودش هم عفت توی سلفی هستند عفت را صدازد که او نگاه‌کند و عکس را بگیرد اما تا چشم عفت به تصویر خودش و شوهر نکبتش افتاد چنان جیغ‌کشید و دست و پا زد که شکوری از بالای نردبان با گردن آمد پایین و درجا پیش پای عفت تلف‌شد. خیلی دلش می‌خواست یک عکس جدیدتر با زنش داشته‌باشد گردن شکسته..خدا رحمتش کند.