۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نظافت ساختمان» ثبت شده است

سنجاق خیلی کارها می‌کند

پدر و مادر عزیزم
سلام به روی ماهتان. امیدوارم خوب و سرحال باشید و دماغتان چاق باشد وخان عمو کار و بارش گرفته‌باشد و دختر عمو در خارج غم غربت بگیرد دق‌کند.
اگر از احوالات اینجانب پرسیده‌باشید دعاگوی صغیر و کبیر هستیم. سر خودمان را با کار زیاد گرم‌می‌کنیم و از دست عمو هم دیگر واقعا غصه‌نداریم اما ان‌شالله دختر عمو در خارج به زمین گرم بخورد..داشتیم می‌گفتیم این روزها خیلی کارمی‌کنیم. دیگر چاره‌ نداریم می‌گویند کار جوهر آدم است ما هم خیلی جوهر داریم. همه کاری هم می‌کنیم. از تمیزکاری که اینجا به‌ش می‌گویند نظافت منزل بگیر تا قلمبه سلمبه‌ها مثل تعمیر پکیج و آبگرمکن و شوفاژ که ان‌شاء‌الله دختر عمو دلش آتش بگبرد از تنهایی. خلاصه کار که عار نیست مملکت ما هم که خداروشکر پر از کار. همین الان که شما دارید این را می‌خوانید کلی رقیب هم داریم در کارمان اما می‌گیرد کار ما خودمان می‌دانیم. امان از تنهایی در این دنیای بی‌مروت. بعضی روزها می‌گوییم نعشش رو دست خان‌عمو بماند اما بعد چار قل می‌خوانیم فوت می‌کنیم سوی آن خراب‌شده که رفته خبرمرگش درس بخواند. مگر چی‌ می‌شد ما را هم می‌برد همانجا نقاشی ساختمان می‌کردیم تعمیر مبلمان می‌کردیم رفع ترکیدگی لوله می‌کردیم تعمیر شوفاژ می‌کردیم. ما را ببخشید حرف‌زدنمان شده عین این کارهایی که می‌کنیم. حالا دیروز داشتیم یک کار لوله‌کشی آب می‌کردیم آچار در رفت همینطور که فاضلاب می‌پاشید به صورتمان فرصتی شد اشکی هم بریزیم کسی نفهمد داریم گریه‌می‌کنیم برای آن به زمین گرم خورده. خدا نکند البته اصلا دوست نداریم دیگر دختر عمو را خیالتان راحت باشد. همین جوری بی‌خودی بعضی وقتها دلمان می‌خواد طیاره‌اش در آسمان بترکد تکه‌ پاره‌هایش هم به دست خان عمو نرسد نه اینکه بخواهیم نفرین کرده‌باشیم نه. لیاقت نفرین ما را ندارد ما اصلا دوستش نداریم...دیگر همین ملالی نیست جز دوری شما که آن هم ان‌شاالله بزودی دیدار میسر شود شما را زیارت‌کنیم در منزل خودمان یا باغی بیشه‌ای یا سر قبر آن بی‌وفا حلوایش را بخوریم... خلاصه خیلی حالمان خوب است کار می‌کنیم...
قربان و فدای شما 
کوچک شما سنجاق
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

قافیه به تنگ‌ آمده


موقعیت اول: دم غروب ـ سر ِ کوچه ـ خارجی
محمد و مجتبی زیر تیر چراغ سر کوچه‌شان ایستاده‌اند. با تک تک اهالی محل که می‌گذرند سلام علیک می‌کنند. محمد هر دور که با تسبیح‌می‌زند آب دهانش را نثار آسفالت کوچه‌می‌کند. مجتبی دورتر از محمد ایستاده و تلاش‌می‌کند با پوست تخمه آفتابگردان تمام سطح کوچه را نرم و خش‌خشی کند. 
     - محمد: مژتبا! بعد خدمت چیکار کنیم؟
مجتبی برای رسیدن به محمد قدم برمی‌دارد و زانوهایش را از میان پوست تخمه‌ها بیرون‌کشیده به محمد نزدیک‌تر می‌شود.
     - مجتبی: ممد داداشی نشنیدم شرمنده به مولا
     - محمد: نوکرم داداشی.. می‌گم بعد خدمت می‌خوای چیکارکنی؟
     - مجتبی: داداشی می‌خوام استارتاپ بزنم.
موقعیت دوم: سر شب ـ پذیرایی خانه - داخلی
دو خانواده محترم در مراسم خواستگاری گل می‌گویند و گل می‌شنوند. بشقاب‌های پر از پوست موز و خیار فضای دلنشینی به مراسم داده‌است. همه خیلی از این وصلت فرخنده ریسه‌می‌روند. فضا غرق در نور و سرود و جوراب و کت و شکم است.
     - آقای ابواب جمعی: خب پسرم بگو ببینم شغلت چیه؟
پسرم که هر چه سعی‌می‌کند از خجالت سرخ‌نمی‌شود دهان به سخن‌می‌گشاید و آب و تکه‌های خیار را با مارک روی آستین کت‌ از لب و لوچه‌اش پاک‌می‌کند.
     - پسرم: من استارتاپ می‌زنم
موقعیت سوم: صلات ظهر ـ راهرو دانشگاه ظریف ـ داخلی
دو لاغر و سه چاق و یک متوسط و دو دراز با هم حرف‌می‌زنند. کوله‌هایشان خیلی سنگین است. نمی‌دانند بروند ناهار یا سیگار یا حیاط. افرادی این گروه کوچک را زیر نظرگرفته‌اند. البته این‌ها هم می‌دانند زیرنظر هستند و بنظر می‌رسد حرفهایشان هم ردگم‌کنی است و به وضوح موقع حرف‌زدن دادمی‌زنند.
     - لاغر: خب بابا منم یه ساعته می‌گم بریم کوچه دیگه..اون همه ساندویچ هست اونجا
     - چاق: ساندویچ هست تا کوچه چجوری بریم با این کوله‌ها ( با سر به چپ و راست اشاره‌می‌کند..منظورش آدمهایی است که این‌ها را می‌پایند). 
     - دراز: کوله‌ها رو من میارم شماها برین من میارم
همه به هم نگاه‌می‌کنند. کوله‌ها را روی زمین می‌گذارند و تا می‌آیند از پله‌ها پایین بروند، بپاها از خفا بیرون می‌پرند. بچه‌ها می‌دوند و فرارمی‌کنند. دراز گیر می‌افتد. فرمانده زانویش را روی کمر دراز می‌گذارد.
     - فرمانده: کوله‌ها رو تو میاری ها؟ می‌خواین استارتاپ بزنین ها؟
     - دراز: بابا اشتباه‌می‌کنید من اپلای کردم دارم می‌رم اصلا...
همه گروه حالا دستگیر شده‌اند و رو به دیوار حیاط دانشگاه به خط‌ شده‌اند. یک ماشین زندان‌دار می‌آید و همه را سوارمی‌کند می‌برد. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

کمپانی معظم و معزز سنجاق اعلام‌می‌دارد که...

کمپانی معظم و معزز سنجاق اعلام‌می‌دارد که تمام جیک‌ و پوک خانه زندگی شما سروران، شهروندان تهرانی را می‌داند. اظهار می‌شود که اطلاعات رسیده به سنجاق ناغافل و به جهت وزش بادهای پاییزی در تیررس تورهای گسترده بر شهر ِ سنجاق قرارگرفته‌اند. خلاصه اخبار واصله بدین شرح بر ابواب جمعی سنجاق مهرز گشته‌است:

۱- در یک ماه گذشته منزل تهرانی‌ها گلاب‌به‌رویتان همواره کثیف‌بوده. چراکه بیشترین سفارش نظافت منزل را بر سنجاق رواداشته‌است.

۲- تهرانی‌ها جان‌‌عزیزترین مردمان روی کره‌ زمین میباشند چرا که بعد از نظافت سراغ سرویس و تعمیر پکیج و آبگرمکن و شوفاژ خود رفته‌اند. آن هم در این گرمای جانگداز تهران کُش.
۳- شهروندان عزیز ما بعد این امور به یاد لوله اقتاده‌اند و لوله‌کشی سرد و گرم را کوت‌کرده‌اند و دسته دسته ریخته‌اند بر سر همکاران سنجاق.
۴- راه‌پله و مشاعات را دریابید همسایگان. اگر شهر ما خانه ما را به هیچ ِ خود گرفته‌اید لااقل ساختمان ما خانه ما را وقعی بنهید که رتبه نمره ۴ خدمات را نظافت راه‌ پله و مشاعات بخود نگیرد.
۵- الدار ثم الکار. و این یعنی که نظافت محل کار را گذاشته‌اند بعد همه امور خانه. به به که ما این همه به محیط کار خود بهامی‌دهیم. هر چند بعد از اینکه لوله‌هایمان را سفت‌کردیم و راه پله‌هایمان را جارو.
... ادامه ش باشد برای فردا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

قصه آ میرزا قلی‌خان اسیر و ابیر

میرزا قلی‌خان اسیر و ابیر که از بزرگ تجار بود شبی میان کاروانسرای خانات ری خسبیده‌بود که گرگ و میش نماز صبح بلوایی به پاشد. نداآمد دار و دسته‌ ممد کُفری به کاروان حاج‌ میرزا قمی زده و نیمی و بلکه‌م بیشتر بساط و سرمایه را غارت‌‌برده. میرزا قلی‌خان اسیر و ابیر که فرزند زمان خویشتن بود و به مدد درایت وافر از همه اخبار زمانه آگاه، دست کرد از آستین کاغذ آورد به آنی خطی نوشت مُهرکرد داد دست جعفر که بدو به کاروانسرای حاج کمال ِ رباط کریم، سلام برسان خط و مهر مرا نشان‌بده، سراغ *آمیرز سنگ‌جان را بگیر. جعفر رفت و همان کرد و گفت آنچه رفته‌بود. آمیرز سنگ‌جان بناکرد این ور و آن ور پاییدن و ناغافل جلدی از دو آستین عبا، چهار قلندر بدرآورد، هر یک نامه اعمال بدست راست، همه خوی‌کرده چو شیر، ملبس به قبا و دستار چو تور ماهی **سوراخ‌دار. چهار تن را نشاند جلوی جعفر. جعفر دست‌بُرد بَر و بازوی هر قلندر را آزمود. سوراخ قبای این را شمارد و آن یکی را شمارد و جمع و ضرب کرد و نامه اعمالشان را به نظر گذراند. جلدی با هر که این چهار قلندر را یاد داشت شورایی کرد و رایی خواست و آخر یکی را که هم قبایش پرسوراخ‌تر بود و هم قول دگران بر او خوش‌تر برداشت  و برد پیش میرزا قلی‌خان. میرزا، قلندر را حواله‌کرد به بیابان به مال‌خواهی از دزدان بار و بنه‌ی حاج‌ میرزا قمی. قلندر که می‌رفت هنوز آفتاب نزده‌بود که سه پاس مانده به صلات ظهر ورگشت تیر چوبی خوابانده به گُرده، بیست گردنه‌گیر به یمین، بیست و یک گردنه‌گیر به یسار، آویخته مَثَل ِ گوشت قربانی. که آن یکی به یسار که زیاد‌ه‌بود هم او ممد کُفری بود. 
جماعت کاروانیان هرچه کردند نشد که از حیرت مردانگی و جَنَم ِ قلندران آمیرز سنگ‌جان به بیابان عربده سرنکنند و گریان دشت خدا را به نام قلندر ِ سنگ‌جان زیر پای نسپرند.
* پایه‌گذار و موسس سنجاق در سنه شصت و مَشت خورجینی
** منشاء ستاره‌هایی که امروزه به نشان اعتبار و کیفیت به این و آن می‌دهیم و از مهمترین ِ ابتکارات آمیرز سنگ‌جان بوده


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

نتایج تحقیقات ۲۰ سال گذشته‌ی گروهی

نتایج تحقیقات ۲۰ سال گذشته‌ی گروهی از محققان دانشگاهی که نمی‌خواست نامش فاش‌شود اعلام‌شد. این دانشگاه که از قدیمی‌ترین مراکز تحقیقاتی دنیا محسوب می‌شود در مورد اینکه نمی‌خواهد نامش فاش‌شود توضیح‌داد که نمی‌تواند نامش را اعلام‌کند چون دانشگاه که حرف‌نمی‌زند. اصرار اصحاب رسانه حاضر در محل کنفرانس خبری این دانشگاه هم موثر نبود. تعدادی از خبرنگاران با اشاره به تابلوی بزرگ سردر دانشگاه و بنرهای متعدد نصب‌شده در کنفرانس خبری اذعان داشتند که نیت دانشگاه در فاش نشدن نامش بی‌معنی است. دانشگاه اما با زیرکی از پاسخ‌دادن طفره رفت و اظهارکرد که از موضوع سردر و بنرهایش بی‌اطلاع است. در نهایت نسخه کاملی از نتایج برای چاپ در مطبوعات به خبرنگاران داده‌شد که با هجوم تاریخی خبرنگاران برای عضویت در سنجاق و در نتیجه ترک سالن، مشروح گزارش زیر دست و پا گم‌شد. خلاصه‌ی چند خطی باقی‌مانده را با هم مرورمی‌کنیم. بیشترین میزان استقبال از یک کسب‌وکار در طول تاریخ بشریت، با آمار یک میلیون لایک در هر ثانیه، برای شرکتی به نام «سنجاق» ثبت‌شده‌است. این شرکت که قدمتی ۱۰۰۰ ساله در زمینه محصولات «راحت‌ساز بشر» دارد، بالاترین میزان سفارش کارهای خانه از قبیل حمل و نقل اسباب و اثاثیه و باربری، نظافت منزل، سرویس موتورخانه، تعمیر شوفاژ و نقاشی ساختمان را در طول تاریخ اختراع آچار و پیچ‌گوشتی داشته‌است. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

به جون تو اگه بذارم

بهترین توصیف از رابطه‌ی بین دهه‌ شصتی‌ها با پدر و مادرها، «به جون تو اگه بذارم» می‌باشد. این جمله گاهی به شکل یک رویکرد و گاهی بطور مستقیم در تعاملات والدین و یک دهی‌شصتی دیده‌می‌شود. مواردی مثل به جون تو اگه بذارم آب خوش از گلوت پایین بره از سوی پدر و مادر و به جون تو اگه بذارم منو مثل بقیه بچه‌های فامیل باربیاری از طرف دهه‌شصتی، یکی از اصولی است که ۹۹٪ خانواده‌ها به آن پایبندبوده‌اند. یک از نمونه‌های این تعامل در بعدازظهر یک روز تابستانی و در ابتدای بازی آرژانتین و آلمان در فینال جام‌ جهانی ۱۹۹۰ برای نگارنده روی‌داد که هرگز نشتر ِ تلخ آن از جان و دل به در نشد. جایی که تلویزیون خاموش شد و  اهمیت نظافت و پاکیزگی در مرکز توجه عموم اهالی خانه قرارگرفت. نگارنده هرگز نفهمید که چرا آن روز عمرش صرف شستن همه‌ فرشهای خانه‌ شد. چرا نظافت خانه از فینال جام جهانی ۹۰ مهم‌تر بود و چرا ماردونا که آن روزها یگانه ستاره‌ محبوب خیلی‌ها بود در معدود فرصتهای پیش‌‌آمده برای یک دهه شصتی خاورمیانه‌ای طرفدار، دیدن تصویرش بر صحفه تلویزیون ِ پارس ِ خانه‌شان دریغ‌شد. 

۱ نظر
سنجاق سنجاق

سلام اینجا سنجاق است

یک بخش جذابی اضافه‌کردیم به وب‌سایت «سنجاق» که می‌تواند کار خیلی‌ها را راه‌بیاندازد که می‌خواهند کاری در خانه‌شان بکنند، تغییری بدهند، تعمیری بکنند و دوست‌دارند برآوردی از هزینه‌ها داشته‌باشند. با تفحص دقیق در میان پروژه‌های انجام‌شده در سنجاق این برآوردها محاسبه‌شده و توضیحات بدردخور کوتاهی هم دارد. تا اینجا تاسیساتش کامل‌شده. روی لینک‌ها بزنید بروید یک سری بزنید نظربدهید ما کیف‌کنیم.

۱ نظر
سنجاق سنجاق

مشارکت بچه‌ها در سنجاق

وقتی بچه‌ بودیم همه‌ی همّت تلویزیون خرج این می‌شد که مخاطبان کودکش همواره در یک فضای خوف و رجاء معلق‌ باشند. با همان دستی که امید می‌داد با همان دست هم تخم یاس میان دل ما می‌کاشت. تا لبخندی به لبمان می‌‌آورد چیزی نمی‌گذشت که اشکمان را درمی‌آورد. می‌ترساندمان، پشتمان که نبود هیچ دلمان را هم می‌لرزاند، پیش رویمان هم قد علم‌می‌کرد. اول برنامه‌های کودک آگهی بچه‌های گمشده نشانمان می‌داد که حساب کار دستمان بیاید. بعد قهرمان همه‌ی کارتون‌ها دنبال پدری مادری چیزی بودند که یا پیدانمی‌کردند یا به ما نشان‌نمی‌دادند. خلاصه که همان برخورد معلم و ناظم و مدیر و فلان را تلویزیون و برنامه‌ کودک هم با ما داشتند. در میان همه این‌ها اما یک دُرّ گرانبهایی بود که پنداری حکم کابوس داشت برای ما و تمام قوای سازمان معظم صدا و سیما را به کار گرفته‌بود تا کودکان این سرزمین مثل بید بر سر ایمان خویش بلرزند. آن کابوس که برای ما در روزهای جمعه پخش‌می‌شد نامش بود «بچه‌ها مواظب باشید». همین اسمش هم خطرناک بود ولی چون کم می‌ترسیدیدم از اسمش برای همین یک کرکس عروسکی می‌آمد مثل هیولا بر صفحه تلویزیون ظاهرمی‌شد و با صدای جیغی که اکوشده‌بود و در جهان ما می‌چرخید و به همه در و دیوار روح رنجور ما وحشت می‌پاشید اسم برنامه را بارها تکرارمی‌کرد. بعد که برنامه شروع‌می‌شد تا می‌آمدی نفس راحتی بکشی و ترس از آن هیولا را از تنت بشورانی، عکس و گزارش بود پشت هم که از بچه‌ها می‌ریخت روی سر و صورتمان؛ بچه‌هایی با دست‌های باندپیچی شده که انگشتشان در چرخ‌گوشت قطع‌شده بود یا سوخته‌بودند با شوخی‌ای که با دوستانشان در خانه کرده‌بودند یا بریده‌بود دستشان. خلاصه الان که هر چه هر جا می‌بینی زیرش می‌نویسند آقا اینکه می‌خواهی ببینی صحنه‌های دلخراش دارد و ممکن است با دیدنش روحت آزرده‌شود اگر دلش را نداری نبین. این موضوع اصلا محلی از اعراب نداشت آن موقع‌ها و بلاتشبیه اصلا کسی هم در تلویزیون عقلش به این قدنمی‌داد که در بعدازظهر جمعه که بیشترین تعداد بچه‌های این سرزمین زل‌زده‌اند به تنها دریچه‌ی رو به بیرون هستی‌شان، نباید با لگد زد صورتشان را لِه کرد. 
الان اما اوضاع‌ فرق‌کرده. خدا را صد هزار مرتبه شکر اصلا کسی تلویزیون نمی‌بیند این روزها چه برسد به بچه‌ها که به همه چیز دسترسی دارند و چشمشان به دست این رسانه‌ی بی‌کفایت ملی نیست. خود ما برای سنجاق با مشارکت کفشدوزک یک جشنواره‌ای درست کرده‌ایم که بچه‌ها می‌روند با موضوعاتی که به کارهای خانه مثلا سرویس کولر و تعمیر اجاق‌ گاز و نظافت خانه و این کارها مربوط‌می‌شود کارتون درست‌می‌کنند. انقدر هم که عاقل و بامزه‌اند و درک جالبی از اطرافشان دارند که آدم دلش می‌خواهد برگردد کله‌اش را بکوبد در آن تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفیدی که به ما حمله‌می‌کرد و روحمان را با دندانهای تیزش تکه‌تکه با خود می‌برد که مبادا ما که زیر آوار موشک و هواپیما و صدام داشتیم له‌می‌شدیم جان سالم به در ببریم.
سنجاق سنجاق

مردی که زیاد می‌دانست

یک آقایی بود تعمیرکار ماشین لباسشویی. تاسیسات واردبود و  یک کم بنایی و کلا آدم فنی بود. فرض‌کنیم اسمش آقا بهروز بود. چون تو همین مایه‌ها هم بود. این آقا بهروز در فامیل ما ریشه دوانده‌بود. یعنی کار دایی را راه‌انداخته‌بود و چون خوب بود معرفی شده‌‌بود به عمو و بعد ما و بعد فلانی و الی آخر. خلاصه که در طول سال آقا بهروز می‌چرخید توی خانه‌ی قوم و خویش ما. آدم خوش‌زبان و بذله‌گویی هم بود. این خوش‌زبانی‌اش قلمویی بود که می‌رفت تو سطل اطلاعات و اخباری که از خانه‌ی این و آن می‌شنید و کشیده‌می‌شد روی دیوار خانه‌ای که داشت در آن کارمی‌کرد. یعنی شما فرض‌کن مثلا می‌دانست نوه عمه‌ی ما رفته خواستگاری. بعد رفته‌بود خانه‌ی عموی ما و پرسیده‌بود کار آقا هادی به کجا رسید قرار عقد و عروسی گذاشتند یا نه. در این حد. خب بامزه بود و کسی هم بدش نمی‌آمد اخبار دست اول بگیرد و چند تا خبر پوسیده تحویل آقا بهروز بدهد. خلاصه که ایشان در تمام این سالها مشغول کو ِری (Query) زدن و به روز کردن اطلاعات این و آن در فامیل ما بود. یک Big Brother تمام عیار شده‌بود برای خودش. یادم است قراربود برای خواهر ما خواستگار بیاید و از اقبال بد ماشین لباسشویی‌مان خراب بود. مامان نمی‌خواست فعلا کسی خبردار خواستگار شود و چون مطمئن بود که آقا بهروز حتما به یک ترفندی با یک منقاش یا سنجاق از لای دندانهای ما هم که شده Breaking News هفته را بیرون‌خواهد‌کشید، بی‌خیال تعمیر ماشین شده‌بود و رخت و لباس چرک را می‌داد به ما ببریم دو تا خیابان آن‌ورتر خانه‌ی دوست قدیمی‌اش. ما هم می‌بردیم و می‌نشستیم در و دیوار را نگاه‌می‌کردیم و به آقا بهروز بد و بیراه می‌گفتیم تا کار ماشین تمام‌می‌شد و لباسهای خیس را می‌گرفتیم می‌آوریم خانه. خلاصه خواستگار آمد و رفت و دو سه هفته‌ بعد که همه خبرشده‌بودند آقا بهروز پاشد آمد خانه ما برای تعمیر لباسشویی. من تنها بودم در خانه و در آن لحظه اصلا یادم نمی‌آمد که مامان گفته‌بود که بالاخره می‌توانیم اخبار خواستگاری را منتشرکنیم یا نه؟ من هم از ترس مامان که مبادا خرابکاری کنم تا آقا بهروز واردشد نه گذاشتم نه برداشتم برگشتم گفتم آقا بهروز من می‌خواهم شغل شما را در آینده ادامه‌بدهم تو را به خدا تا می‌توانید من را راهنمایی‌کنید. آقا بهروز که یک عمر بود منتظر این لحظه خانه‌ به خانه می‌گشت، نشست، سیگارش را روشن‌کرد و دقیقا از روی ساعت دیواری خانه که خودمان در مسابقات علمی‌ برده‌بودیم، یک ساعت چهل و پنج دقیقه حرف‌زد تا مامان اینها رسیدند و من با خیال راحت وسط حرفهای آقا بهروز پاشدم رفتم تو اتاقم و در را روی صدای آقا بهروز که داشت از مامان می‌پرسید چه خبر بستم.
سنجاق سنجاق

چی شد چی نشد چرا زدی زنگو؟

آقا ما وسط دفترمان یک زنگ زورخانه آویزان است. نه اینکه ادعای پهلوانی و لوطی‌گری داشته‌باشیم زبانم لال که اصلا در این قد و اندازه‌ها نیستیم، نه فقط از روی اینکه به این چیزهایی که به اصل و ریشه و آیین و قدیم و ندیم و فلان برمی‌گردد ارادت‌داریم. خیلی نگشتیم تا پیدایش‌کنیم. رفیق‌مان رفت از تجریش خرید. خیلی قشنگ و تمیز. حالا که چی‌اش این نیست که مثلا دفترمان را با زنگ زورخانه دکور کرده‌باشیم فقط و این‌جور قضایا. داستان این است که از هر خَمی و پیچی و دره‌ و گردنه‌ای که به سلامت می‌گذریم، یکی‌مان داد می‌زند «بزن زنگو» یکی‌مان هم می‌زند «زنگو». از این قرار.
حالا ما دیروز سرمان به گریبان خودمان بود که یکی دادزد بزن زنگو و یکی ناغافل پرید زد زنگو. ما پرسیدیم چی شد چی نشد چرا زدی زنگو. ملتفت شدیم این سنجاق ِ بهسازی‌شده که پریروز در این پست بنگاه نوشته‌بودیم، اولین مشتری‌اش را راه‌انداخته. یعنی بر خلاف رو‌یه‌ی جاری بجای اینکه یک نفر را برای تعمیر کولر گازی یا مثلا یک نیروی خدمات نظافت منزل معرفی‌کنیم، دو تا معرفی‌کردیم و گذاشتیم مشتری خودش تصمیم‌بگیرد که کار را به کی بدهد. خلاصه که ما الان یک توفیری با هفته‌ پیشمان داریم و سر همین هم زدیم زنگو. سر اینکه درجانمی‌زنیم و داریم قدمی‌کشیم. اصلا هم راضی نیستیم بروید به دوست و آشنا و فامیل بگویید آقا، خانم، کجایی که یک سنجاق آمده که شگفتا و عجبا و فلان... اصلا راضی‌ نیستیم نه بابا زحمت می‌شود نه به این قسم اصلا راه ندارد نه...
سنجاق سنجاق