۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نظافت منزل » ثبت شده است

ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ای؟

هیچ می‌دانستید همین الان که در تهران همه دارند آماده‌می‌شوند برای پاییز، همه دارند لوله‌کشی گاز به سنجاق سفارش‌می‌دهند، تعمیرکار پکیج و آبگرمکن می‌گیرند و به فکر قیرگونی و ایزوگام پشت‌بام‌هایشان هستند، تعداد بسیار زیادی از همشهریان و هموطنان ما در سراسر ایران دارند از سویدای جان غصه‌می‌خورند، خون می‌گریند و آه آتشین می‌کشند؟ هیچ می‌دانستید شمایی که در سنجاق کار نظافت‌ منزل و لوله‌ کشی آب و برقکاری‌ات راه‌می‌افتد هیچ می‌دانستید حقیقت دارند آنهایی که می‌دانند عمر کوتاه خوشبختی‌شان به سر آمده و باید بنشینند و دست در دست حسرت، رفتنش را نظاره‌کنند. هیچ می‌دانستید آنها موجودات خسته و غمگینی هستند که همه‌ بدون کوچکترین توجهی از کنارشان می‌گذریم، یا در بهترین حالت لبخندی فاجعه‌بار نثارشان‌ می‌کنیم؟ هیچ می‌دانستید که آنها به ما به چشم بی‌غمانی آزاد و رها که در خوشبختی ابدی به سر می‌برد می‌نگرند؟ می‌دانستید که آنها دوست دارند جای ما باشند.. کاش قدر بدانیم.. کاش بغهمیم که هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن؛ چه خوشبختی بی‌پایانی است که نصیب ما شده‌است. کاش دفعه بعد که داشتیم در سنجاق می‌چرخیدیم و قیمت خدمات مختلف خانه را نگاه‌می‌کردیم اگر پسر یا دخترمان آمد و از ما خواست که وقت بیشتری با او بگذرانیم حتما حالش را بگیریم تا بیشتر و بیشتر در اشک غرق‌شود... در اشک ِ مشق...کاش انتقام روزهای مدرسه رفتن‌مان را بتوانیم به نحو احسن از بچه‌های خودمان بگیریم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

نقاشی خانه به رنگ شیرچای مدرسه

مادر گفت خیر نبینی این چهار پاره استخوان دماغش را بگیری جانش درمی‌رود، زدن دارد آخر؟
آقاجان فوت‌کرد. مادر را آوردند طبقه پایین ما. من و بابا نقاشی‌اش کرده‌بودیم. جمعه از صبح تا شب. شبی که جای انگشت‌های بابا روی صورتم گل انداخت و مادر آن جمله را گفت. مادر و آقاجان پدر و مادر مامان بودند که مرا خیلی دوست‌داشتند و پول تو جیبی و خوراکی و قربان‌صدقه‌هایشان همیشه به راه بود و همین‌ها مرا منفور ِ چشم بقیه‌ی نوه‌ها می‌کرد که آقاجان چشم دیدن یکی دو تایشان را که اصلا نداشت هیچ به‌شان توپ و تشر هم می‌زد. سیلی را که خوردم یک راست رفتم نشستم کنار مادر که تا دید صدایش را برد بالا برای دامادش. دیدم در چشمان بابا همان وقت که دستش داشت می‌آمد جلو چک را حواله‌کند دیدم پشیمان‌شده دیدم می‌داند حسابش با مادر است دیدم در چشمانش که گفت با نفرین مادر بزنم نزنم؟ و زد. چرا؟ چون بلد بودم رنگ کرم را دربیاورم اما نشده بود آن سفید استخوانی که در نظر من کرم بود. که بابا روی بقیه‌ی دیوارها مالیده‌بود و من کرم خودم را مالیده‌بودم روی دیوار راهرو. شده‌بود کرمی که خودم دوست‌داشتم. رنگ همان شیرچای که مامان صبح‌ها بخوردم می‌داد. چای داغ بود. من همیشه دیرم شده‌بود و مامان چای را با شیر خنک می‌کرد و من رنگ کرمش را خیلی دوست‌داشتم و از مزه‌اش متنفر بودم. نشده بود مثل امروز که می‌روی رنگ‌فروشی از روی کاتالوگ انتخاب‌می‌کنی با کامپیوتر درست‌می‌کنند می‌دهند دستت. بابا گل ماش و مشکی و سفید را قاطی‌می‌کرد می‌شد سفید استخوانی. سفید استخوانی نشد آن دیوار و تا سالهای سال بعد به همان رنگ نچسب ماند. یادگاری از صبح‌های شیرچای مدرسه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

ماشه‌ای که جهان را چکاند

سربازرس ممیزی اداره کل مالیات بر درآمد تهران، جناب آقای هوشنگ مقدم پس از ۳۵ سال خدمت با شرافت در تاریخ ۱۷ مرداد هزار و سیصد و نود و شش بازنشسته شد و ۴ بعدازظهر همان روز سرکار خانم ادیب‌السادات مهرافروز همسر جناب مقدم ملقب به اَدی جان به خاک سیاه‌ نشست، روزگارش زهر گشت، بختش سیاه شد و جناب مقدم فاتح بلامنازع یک نبرد تمام عیار شد. عصر پنجشنبه‌ای که در حضور بچه‌ها و داماد‌ها و نوه‌ها، در پایان جشن بازنشستگی، جناب مقدم آمد روی ایوان و تفنگ شکاری‌ پدرش را رو به آسمان گرفت و ماشه را چکاند. موش در خانه دیده‌شده‌بود و گلی جان عروس خانواده که از نوابغ روزگار بود سنجاق را به ادی جان معرفی‌کرده‌بود. مقدم که از کامپیوتر، موبایل، اینترنت، پسرها، عروس و نوه‌هایش متنفر بود پیداکردن یک نفر برای سم پاشی خانه را از طریق سنجاق تاب‌نیاورد و وقتی فهمید که این مار خوش خط و خال پیش از این هم برای سرویس شوفاژخانه و پیش‌تر برای نظافت منزل و حیاط، به این خانه  خزیده‌بوده، عنان از کف بداد و روی بهار خواب خانه‌ی ۷۰ ساله‌ی پدر فقیدیش تیر هوایی درکرد. این‌گونه شد که بعد آن بعدازظهر شوم همه چیز به روال سابق برگشت و پای اینترنت برای ۷۰ سال بعد هم از آن خانه بریده‌شد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

مشارکت بچه‌ها در سنجاق

وقتی بچه‌ بودیم همه‌ی همّت تلویزیون خرج این می‌شد که مخاطبان کودکش همواره در یک فضای خوف و رجاء معلق‌ باشند. با همان دستی که امید می‌داد با همان دست هم تخم یاس میان دل ما می‌کاشت. تا لبخندی به لبمان می‌‌آورد چیزی نمی‌گذشت که اشکمان را درمی‌آورد. می‌ترساندمان، پشتمان که نبود هیچ دلمان را هم می‌لرزاند، پیش رویمان هم قد علم‌می‌کرد. اول برنامه‌های کودک آگهی بچه‌های گمشده نشانمان می‌داد که حساب کار دستمان بیاید. بعد قهرمان همه‌ی کارتون‌ها دنبال پدری مادری چیزی بودند که یا پیدانمی‌کردند یا به ما نشان‌نمی‌دادند. خلاصه که همان برخورد معلم و ناظم و مدیر و فلان را تلویزیون و برنامه‌ کودک هم با ما داشتند. در میان همه این‌ها اما یک دُرّ گرانبهایی بود که پنداری حکم کابوس داشت برای ما و تمام قوای سازمان معظم صدا و سیما را به کار گرفته‌بود تا کودکان این سرزمین مثل بید بر سر ایمان خویش بلرزند. آن کابوس که برای ما در روزهای جمعه پخش‌می‌شد نامش بود «بچه‌ها مواظب باشید». همین اسمش هم خطرناک بود ولی چون کم می‌ترسیدیدم از اسمش برای همین یک کرکس عروسکی می‌آمد مثل هیولا بر صفحه تلویزیون ظاهرمی‌شد و با صدای جیغی که اکوشده‌بود و در جهان ما می‌چرخید و به همه در و دیوار روح رنجور ما وحشت می‌پاشید اسم برنامه را بارها تکرارمی‌کرد. بعد که برنامه شروع‌می‌شد تا می‌آمدی نفس راحتی بکشی و ترس از آن هیولا را از تنت بشورانی، عکس و گزارش بود پشت هم که از بچه‌ها می‌ریخت روی سر و صورتمان؛ بچه‌هایی با دست‌های باندپیچی شده که انگشتشان در چرخ‌گوشت قطع‌شده بود یا سوخته‌بودند با شوخی‌ای که با دوستانشان در خانه کرده‌بودند یا بریده‌بود دستشان. خلاصه الان که هر چه هر جا می‌بینی زیرش می‌نویسند آقا اینکه می‌خواهی ببینی صحنه‌های دلخراش دارد و ممکن است با دیدنش روحت آزرده‌شود اگر دلش را نداری نبین. این موضوع اصلا محلی از اعراب نداشت آن موقع‌ها و بلاتشبیه اصلا کسی هم در تلویزیون عقلش به این قدنمی‌داد که در بعدازظهر جمعه که بیشترین تعداد بچه‌های این سرزمین زل‌زده‌اند به تنها دریچه‌ی رو به بیرون هستی‌شان، نباید با لگد زد صورتشان را لِه کرد. 
الان اما اوضاع‌ فرق‌کرده. خدا را صد هزار مرتبه شکر اصلا کسی تلویزیون نمی‌بیند این روزها چه برسد به بچه‌ها که به همه چیز دسترسی دارند و چشمشان به دست این رسانه‌ی بی‌کفایت ملی نیست. خود ما برای سنجاق با مشارکت کفشدوزک یک جشنواره‌ای درست کرده‌ایم که بچه‌ها می‌روند با موضوعاتی که به کارهای خانه مثلا سرویس کولر و تعمیر اجاق‌ گاز و نظافت خانه و این کارها مربوط‌می‌شود کارتون درست‌می‌کنند. انقدر هم که عاقل و بامزه‌اند و درک جالبی از اطرافشان دارند که آدم دلش می‌خواهد برگردد کله‌اش را بکوبد در آن تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفیدی که به ما حمله‌می‌کرد و روحمان را با دندانهای تیزش تکه‌تکه با خود می‌برد که مبادا ما که زیر آوار موشک و هواپیما و صدام داشتیم له‌می‌شدیم جان سالم به در ببریم.
سنجاق سنجاق

مردی که زیاد می‌دانست

یک آقایی بود تعمیرکار ماشین لباسشویی. تاسیسات واردبود و  یک کم بنایی و کلا آدم فنی بود. فرض‌کنیم اسمش آقا بهروز بود. چون تو همین مایه‌ها هم بود. این آقا بهروز در فامیل ما ریشه دوانده‌بود. یعنی کار دایی را راه‌انداخته‌بود و چون خوب بود معرفی شده‌‌بود به عمو و بعد ما و بعد فلانی و الی آخر. خلاصه که در طول سال آقا بهروز می‌چرخید توی خانه‌ی قوم و خویش ما. آدم خوش‌زبان و بذله‌گویی هم بود. این خوش‌زبانی‌اش قلمویی بود که می‌رفت تو سطل اطلاعات و اخباری که از خانه‌ی این و آن می‌شنید و کشیده‌می‌شد روی دیوار خانه‌ای که داشت در آن کارمی‌کرد. یعنی شما فرض‌کن مثلا می‌دانست نوه عمه‌ی ما رفته خواستگاری. بعد رفته‌بود خانه‌ی عموی ما و پرسیده‌بود کار آقا هادی به کجا رسید قرار عقد و عروسی گذاشتند یا نه. در این حد. خب بامزه بود و کسی هم بدش نمی‌آمد اخبار دست اول بگیرد و چند تا خبر پوسیده تحویل آقا بهروز بدهد. خلاصه که ایشان در تمام این سالها مشغول کو ِری (Query) زدن و به روز کردن اطلاعات این و آن در فامیل ما بود. یک Big Brother تمام عیار شده‌بود برای خودش. یادم است قراربود برای خواهر ما خواستگار بیاید و از اقبال بد ماشین لباسشویی‌مان خراب بود. مامان نمی‌خواست فعلا کسی خبردار خواستگار شود و چون مطمئن بود که آقا بهروز حتما به یک ترفندی با یک منقاش یا سنجاق از لای دندانهای ما هم که شده Breaking News هفته را بیرون‌خواهد‌کشید، بی‌خیال تعمیر ماشین شده‌بود و رخت و لباس چرک را می‌داد به ما ببریم دو تا خیابان آن‌ورتر خانه‌ی دوست قدیمی‌اش. ما هم می‌بردیم و می‌نشستیم در و دیوار را نگاه‌می‌کردیم و به آقا بهروز بد و بیراه می‌گفتیم تا کار ماشین تمام‌می‌شد و لباسهای خیس را می‌گرفتیم می‌آوریم خانه. خلاصه خواستگار آمد و رفت و دو سه هفته‌ بعد که همه خبرشده‌بودند آقا بهروز پاشد آمد خانه ما برای تعمیر لباسشویی. من تنها بودم در خانه و در آن لحظه اصلا یادم نمی‌آمد که مامان گفته‌بود که بالاخره می‌توانیم اخبار خواستگاری را منتشرکنیم یا نه؟ من هم از ترس مامان که مبادا خرابکاری کنم تا آقا بهروز واردشد نه گذاشتم نه برداشتم برگشتم گفتم آقا بهروز من می‌خواهم شغل شما را در آینده ادامه‌بدهم تو را به خدا تا می‌توانید من را راهنمایی‌کنید. آقا بهروز که یک عمر بود منتظر این لحظه خانه‌ به خانه می‌گشت، نشست، سیگارش را روشن‌کرد و دقیقا از روی ساعت دیواری خانه که خودمان در مسابقات علمی‌ برده‌بودیم، یک ساعت چهل و پنج دقیقه حرف‌زد تا مامان اینها رسیدند و من با خیال راحت وسط حرفهای آقا بهروز پاشدم رفتم تو اتاقم و در را روی صدای آقا بهروز که داشت از مامان می‌پرسید چه خبر بستم.
سنجاق سنجاق

«ما از سنجاق آمده‌ایم»

چقدر هر روز کار سرمان ریخته، چقدر بازکردنی هست، بستنی هست، شل‌کردنی هست سفت‌کردنی هست.. با این دست بدهیم از دست آن یکی دربرویم. البته خدا را شکر ها که از زور ِ کار زیاد وقت سرخاراندن نداریم، اما بالاخره ما هم موجود همین کره‌ی آبی / خاکی هستیم دیگر، دل داریم در هر حال. خوبش را هم داریم. خیلی هم سخت می‌شکند. پوست کلفت که چه عرض‌کنم، جنسش اینطور است که نمی‌شکند. همین شده که ما با دست همه هم دستیم. یک وقت‌ می‌بینی با یکی، دو دقیقه هم چفت‌نمی‌شویم یک وقتی هم تا آخر عمر - البته ما که نمی‌میریم. من یک رفیقی داشتم بیست، بیست و پنج سالی دست یکی بود مال ِ یکی بود. بعد هم افتاد دست پسر ارشد طرف و دوباره افتاد به کار. ما خودمان اول دست کسی نبودیم. بعد افتادیم دست یکی که سرویس کولر می‌کرد. یک مدت دست این بابا بودیم تا رسیدیم دست یکی که تعمیرات اجاق‌ گاز می‌کرد. یکبار عصبانی شد ما را زد تو شیشه آشپزخانه از طبقه چهارم افتادیم کف آسفالت داغ. یکی هم از روی ما رد شد شدیم طرح برجسته اتوبان. خیلی آنجا ماندیم تا شهرداری آمد ما را در‌آورد آسفالت را تازه‌کند. ما هم افتادیم دست یکی‌شان که عصرها می‌رفت خانه مردم تعمیر لباسشویی می‌کرد. آنجا هم نماندیم یعنی نشد بمانیم. ما را جا گذاشت. بعد هم دیگر نیامد دنبال ما. خلاصه که الان ماندیم دست یک آقایی که ماشالله اصلا دست‌ به ما نیست. هر کاری می‌شود می‌رود انگشت شصتش را می‌کشد روی گوشی، یک خورده بعدش یکی درمی‌زند می‌گوید سلام ما از سنجاق آمدیم کار شما را راه‌بیندازیم. کاش اقلا می‌افتادیم دست این «ما از سنجاق آمده‌ایم». بالاخره ما هم دل داریم اصلا یادمان نمی‌آید آخرین باری را که دست انداختیم گرد کمر مهره‌ای لوله‌ای چیزی...
سنجاق سنجاق

سنجاق را بازکرد و سرش را گذاشت روی پشتی ِ کاناپه

شُرشُر آب داشت می‌ریخت به چاه. هر کاری بلدبود کرده‌بود. ساعت از دو و نیم گذشته‌بود. خانه از هر شب ساکت‌تر بود تا صدای آب خوب برود تو مخ آدم. دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد. آب ِ سرتق هنوز دارد زورش به ما می‌چربد. یک  چیزی پیداکرد گذاشت زیر شیر. رفت سطل آشپزخانه را آورد گذاشت کنار دستش. بلند شد یک بار دیگر شیر را چرخاند. شیر آب آمد توی دستش. خدا لعنتت کنه حمید. و نشست. همانجا نشست. شیر آب تو دستش بود و اشک‌می‌ریخت. هق‌هق‌کرد دادزد خودش را جمع‌کرده توی خودش و گریه‌کرد و تمام‌شد. درد رفت. بهتر شد. آمد نشست تو هال. یکی از سیگارهای هنوز روی میز ِ حمید را برداشت و گیراند. صدای رفتن‌ ِ آب به چاه. خودش را هم‌نام آن کتاب می‌دید که فیلم شد؛ سیمای زنی در دوردست. داشت خودش را سیمای زنی در دور دست می‌دید.
خوابش برده‌بود. روی کاناپه. دست‌برد آیفون را از روی میز برداشت. دست کشید به صفحه‌اش. صدای پرنده‌های خوش‌خوان بعد سحر می‌آمد. پنجره باز بود و باد خنک می‌‌آمد. یاد تنها نخواهم ماند افتاده‌بود. اصلا مال همین حال مینا بود. قفل‌ گوشی را بازکرد رفت زد تعمیر شیر آب حمام. یک مسیج هم نیامده‌بود برایش. کسی به یادش نبود. انقدر هوا خوب بود که نگذاشت حال بد سربکشد. موبایلش دنبال لوله‌کش رفته‌بود و با سنجاق برگشته‌بود. سنجاق را بازکرد و سرش را گذاشت روی پشتی ِ کاناپه. 
سنجاق سنجاق

متریک‌های خدمات منزل سنجاق و دانشمندان

آنچه که امروز در آزمایشگاهها و مراکز دانشگاهی به اثبات‌رسیده‌است نظریه‌ی قدیمی تمام پژوهشگران، دانشمندان و مردان اندیشه و فیلسوفان معاصر بوده‌است. بنابر آخرین مقاله‌ی منتشرشده در نشریه ساینستاگرام، پژوهشگران داشگاه ییییِل در پُلورادو موفق‌شدند. ساسنی دکوتیدور پس از انتشار  این مقاله در جمع خبرنگاران و به  عنوان سخن‌گوی تیم سیسَم لَشه گفت که یک دست صدا ندارد. این پژوهش که طی ۳۵ سال و بر روی ۳۰۲۱ نفر زن و مرد داوطلب ِ ۳۵ تا ۳۶ ساله، با تمرکز کامل بر زندگی خصوصی و خیلی خصوصی‌شان از سن چهار سالگی و با زیرنظرگرفتن کامل وضعیت سلامت و پزشکی این داوطلبان، انجام‌شد نشان‌داد که «سئولوژیکال تکستز» می‌تواند طوری به شکل یک برتری ژنتیکی خودش را به بدن انسان بقبولاند، که دیگر امکان ندارد، یک دست فرد صدایی بدهد. این تحقیقات که بر روی اقشار و تخصصهای مختلف، در اصناف گوناگونی چون، سرویس‌ کولر آبی، سرویس کولر گازی، نظافت ساختمان، نظافت منزل، نقاشی ساختمان، تعمیر یخچال، تعمیر لباسشویی و تعمیرات اجاق گاز، انجام‌گرفت باعث‌شد تا سئومتریک‌های خدمات منزل سنجاق جای خود را در بین دویست و ده میلیارد رقیب این عرصه به بالاترین رتبه برساند.
سنجاق سنجاق

سفارش آنلاین خدمات خانه یعنی چه؟

«ما که داریم می‌بندیم».. «والله خسته‌شدم از این کار، مشتری نیست»... «با این وضع آخه اصلا چه فایده‌‌داره؟».. این‌ها گله‌های خیلی از آدمهای مشغول در خدمات محلی است وقتی که ازشان درباره وضعیت کسب‌وکار می‌پرسی. همینطور که با مگس‌کش هوای بالای سرشان را می‌تارانند، برمی‌گردند نگاهی خسته‌ به تو می‌اندازند و آهی می‌کشند و الی آخر.. حالا این وسط خیلی هم اوضاع خراب و سیاه‌ نباشد، معمولا اینجور وقتها وقتی یکی حال آدم را می‌پرسد، آدم دلش می‌خواهد اوضاع را از آنچه که واقعا هست خیلی بدتر جلوه‌بدهد. اما از منطق بیرون است حالا که جمعیت این شهر از همیشه بیشتر است و آدمهایش از صبح تا شب دارند توش دست‌وپا می‌زنند، حوصله و وقت رسیدن به کارهای روی زمین مانده خانه‌شان را هم داشته‌باشند. خب پس کار زیاد هست برای آنها که می‌نالند- البته حق هم دارند. اما قضیه این است که ما در «سنجاق» فکرمی‌کنیم که دسترسی به‌شان آسان نیست. آسان نیست از این جهت که به مدل زندگی آدم امروز نمی‌خورد. کاری نداریم که این سبک زندگی چقدر درست یا غلط است اما خب هست انکارش نمی‌شود کرد. آدمی که همه چیزش را دارد از اینترنت درمی‌آورد و هر روز سهم بیشتری از نیازهایش را دارد آنلاین برآورده‌می‌کند. این آدم امروز است. خلاصه که باید آن مگس‌کش را گذاشت زمین و آنلاین شد. در یک جایی مثل «سنجاق» است که مردم می‌آیند کار خانه‌شان را راه‌می‌اندازند.. هیچی هیچی هم که نباشد گرم‌ است حال ندارند بروند کوچه‌ها را بگردند دنبال یک سرویسکار.
سنجاق سنجاق

استاد مبل ساز سنجاق

هر کسی نمی‌تواند با زمانه‌اش پیش برود. معمولا می‌بینی که آدمها از یک سنی به بعد دیگر برایشان سخت‌ می‌شود که با روز و به روز باشند. می‌روند توی لاک خودشان و آنقدر به زندگی گذشته فکرمی‌کنند که گذر زمان برایشان بی‌معنی‌ می‌شود و همینطور ناغافل عمر دستشان را می‌گیرد و با خود می‌برد. یک جایی می‌خواندیم که جهنم آن لحظه‌ای است که در پایان، آدمی که هستی آدمی که می‌توانستی باشی را ملاقات‌می‌کند.. الغرض اینکه تغییرکردن با تغییرات و رشدکردن با جهان برای خیلی‌ها کاری است کارستان. همه این آسمان ریسمان را بافتیم که «مبلسازی موسوی» را در افسریه تهران مثال بزنیم که استادکارش به سال ۱۳۴۰ شروع‌کرده به ساخت و تعمیر مبل برای مردم و حالا با هفتاد و خُرده‌ای سال، مشتری‌ها با تلگرام و ایمیل و اینستاگرام برایش نمونه کار خارجی می‌فرستند و استاد نجار برایشان می‌سازد. رفته‌بودیم که سنجاق را به ایشان معرفی‌کنیم و ازشان بخواهیم به جمع کاردان‌های سنجاق بپیوندند. بر خلاف خیلی از جوانترها که در این‌گونه کسب‌وکارها هستند و در مقابل آنلاین‌شدن و اینترنت و فلان، کلی گاردمی‌گیرند، ایشان شروع‌کرد برای ما از مزایای جهانی شدن و اینترنت و هر که یادنگیرد عقب‌می‌ماند و اینها حرف‌زدن. ما هم با نیش باز نگاه‌کردیم و یادگرفتیم و با خودمان فکرکردیم معادل دیجیتال دود از کنده بلندشدن چه می‌تواند باشد...
سنجاق سنجاق