۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقاشی ساختمان» ثبت شده است

سنجاق خیلی کارها می‌کند

پدر و مادر عزیزم
سلام به روی ماهتان. امیدوارم خوب و سرحال باشید و دماغتان چاق باشد وخان عمو کار و بارش گرفته‌باشد و دختر عمو در خارج غم غربت بگیرد دق‌کند.
اگر از احوالات اینجانب پرسیده‌باشید دعاگوی صغیر و کبیر هستیم. سر خودمان را با کار زیاد گرم‌می‌کنیم و از دست عمو هم دیگر واقعا غصه‌نداریم اما ان‌شالله دختر عمو در خارج به زمین گرم بخورد..داشتیم می‌گفتیم این روزها خیلی کارمی‌کنیم. دیگر چاره‌ نداریم می‌گویند کار جوهر آدم است ما هم خیلی جوهر داریم. همه کاری هم می‌کنیم. از تمیزکاری که اینجا به‌ش می‌گویند نظافت منزل بگیر تا قلمبه سلمبه‌ها مثل تعمیر پکیج و آبگرمکن و شوفاژ که ان‌شاء‌الله دختر عمو دلش آتش بگبرد از تنهایی. خلاصه کار که عار نیست مملکت ما هم که خداروشکر پر از کار. همین الان که شما دارید این را می‌خوانید کلی رقیب هم داریم در کارمان اما می‌گیرد کار ما خودمان می‌دانیم. امان از تنهایی در این دنیای بی‌مروت. بعضی روزها می‌گوییم نعشش رو دست خان‌عمو بماند اما بعد چار قل می‌خوانیم فوت می‌کنیم سوی آن خراب‌شده که رفته خبرمرگش درس بخواند. مگر چی‌ می‌شد ما را هم می‌برد همانجا نقاشی ساختمان می‌کردیم تعمیر مبلمان می‌کردیم رفع ترکیدگی لوله می‌کردیم تعمیر شوفاژ می‌کردیم. ما را ببخشید حرف‌زدنمان شده عین این کارهایی که می‌کنیم. حالا دیروز داشتیم یک کار لوله‌کشی آب می‌کردیم آچار در رفت همینطور که فاضلاب می‌پاشید به صورتمان فرصتی شد اشکی هم بریزیم کسی نفهمد داریم گریه‌می‌کنیم برای آن به زمین گرم خورده. خدا نکند البته اصلا دوست نداریم دیگر دختر عمو را خیالتان راحت باشد. همین جوری بی‌خودی بعضی وقتها دلمان می‌خواد طیاره‌اش در آسمان بترکد تکه‌ پاره‌هایش هم به دست خان عمو نرسد نه اینکه بخواهیم نفرین کرده‌باشیم نه. لیاقت نفرین ما را ندارد ما اصلا دوستش نداریم...دیگر همین ملالی نیست جز دوری شما که آن هم ان‌شاالله بزودی دیدار میسر شود شما را زیارت‌کنیم در منزل خودمان یا باغی بیشه‌ای یا سر قبر آن بی‌وفا حلوایش را بخوریم... خلاصه خیلی حالمان خوب است کار می‌کنیم...
قربان و فدای شما 
کوچک شما سنجاق
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

کمپانی معظم و معزز سنجاق اعلام‌می‌دارد که...

کمپانی معظم و معزز سنجاق اعلام‌می‌دارد که تمام جیک‌ و پوک خانه زندگی شما سروران، شهروندان تهرانی را می‌داند. اظهار می‌شود که اطلاعات رسیده به سنجاق ناغافل و به جهت وزش بادهای پاییزی در تیررس تورهای گسترده بر شهر ِ سنجاق قرارگرفته‌اند. خلاصه اخبار واصله بدین شرح بر ابواب جمعی سنجاق مهرز گشته‌است:

۱- در یک ماه گذشته منزل تهرانی‌ها گلاب‌به‌رویتان همواره کثیف‌بوده. چراکه بیشترین سفارش نظافت منزل را بر سنجاق رواداشته‌است.

۲- تهرانی‌ها جان‌‌عزیزترین مردمان روی کره‌ زمین میباشند چرا که بعد از نظافت سراغ سرویس و تعمیر پکیج و آبگرمکن و شوفاژ خود رفته‌اند. آن هم در این گرمای جانگداز تهران کُش.
۳- شهروندان عزیز ما بعد این امور به یاد لوله اقتاده‌اند و لوله‌کشی سرد و گرم را کوت‌کرده‌اند و دسته دسته ریخته‌اند بر سر همکاران سنجاق.
۴- راه‌پله و مشاعات را دریابید همسایگان. اگر شهر ما خانه ما را به هیچ ِ خود گرفته‌اید لااقل ساختمان ما خانه ما را وقعی بنهید که رتبه نمره ۴ خدمات را نظافت راه‌ پله و مشاعات بخود نگیرد.
۵- الدار ثم الکار. و این یعنی که نظافت محل کار را گذاشته‌اند بعد همه امور خانه. به به که ما این همه به محیط کار خود بهامی‌دهیم. هر چند بعد از اینکه لوله‌هایمان را سفت‌کردیم و راه پله‌هایمان را جارو.
... ادامه ش باشد برای فردا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

نتایج تحقیقات ۲۰ سال گذشته‌ی گروهی

نتایج تحقیقات ۲۰ سال گذشته‌ی گروهی از محققان دانشگاهی که نمی‌خواست نامش فاش‌شود اعلام‌شد. این دانشگاه که از قدیمی‌ترین مراکز تحقیقاتی دنیا محسوب می‌شود در مورد اینکه نمی‌خواهد نامش فاش‌شود توضیح‌داد که نمی‌تواند نامش را اعلام‌کند چون دانشگاه که حرف‌نمی‌زند. اصرار اصحاب رسانه حاضر در محل کنفرانس خبری این دانشگاه هم موثر نبود. تعدادی از خبرنگاران با اشاره به تابلوی بزرگ سردر دانشگاه و بنرهای متعدد نصب‌شده در کنفرانس خبری اذعان داشتند که نیت دانشگاه در فاش نشدن نامش بی‌معنی است. دانشگاه اما با زیرکی از پاسخ‌دادن طفره رفت و اظهارکرد که از موضوع سردر و بنرهایش بی‌اطلاع است. در نهایت نسخه کاملی از نتایج برای چاپ در مطبوعات به خبرنگاران داده‌شد که با هجوم تاریخی خبرنگاران برای عضویت در سنجاق و در نتیجه ترک سالن، مشروح گزارش زیر دست و پا گم‌شد. خلاصه‌ی چند خطی باقی‌مانده را با هم مرورمی‌کنیم. بیشترین میزان استقبال از یک کسب‌وکار در طول تاریخ بشریت، با آمار یک میلیون لایک در هر ثانیه، برای شرکتی به نام «سنجاق» ثبت‌شده‌است. این شرکت که قدمتی ۱۰۰۰ ساله در زمینه محصولات «راحت‌ساز بشر» دارد، بالاترین میزان سفارش کارهای خانه از قبیل حمل و نقل اسباب و اثاثیه و باربری، نظافت منزل، سرویس موتورخانه، تعمیر شوفاژ و نقاشی ساختمان را در طول تاریخ اختراع آچار و پیچ‌گوشتی داشته‌است. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سنجاق سنجاق

سنجاق و آداب و اخلاق ایرانیان

یکی از تفاوت‌ها ما با فرنگی‌ها این است که آنها بسیار وقت‌نشناس و بدقول هستند و ما ملت فرهیخته بر خلاف آنها، سرمان برود قولمان نمی‌رود. در فرهنگ کهن و غنی ما بسیارند بزرگانی که بعد از اینکه فهمیده‌اند به دلیل ترافیک و مریض‌شدن مادربزرگشان یا حتی فوت عمه و خاله و دایی ممکن است قول و قرارشان بر باد برود، دست به جیب عدل برده‌اند و با شمشیر آخته به زهر خود را از میان دو نیم‌ کرده‌اند. نه فقط در میان آنها که صاحب کرامات و آگاه به اسرار غیب هستند، بلکه در زمره‌ی همین آدمهای معمولی مثل من و شما یا مثل لوله‌کش و برقکار و تعمیرکار هم پیش‌‌آمده که تکه‌های دو نیم شده‌شان سر کوی و برزن افتاده‌باشد و جماعت همشهری‌شان از این خوی خوش عهدی که پیش ایشان است بسی متاثر‌شده‌اند. یک لوله‌کش وقتی کمد اتاق خواب خانه‌ی دوست ما را بدنبال سرمنشاء اصلی آب گرم حفر کرد و چیزی در آنجا نیافت و با اصرار لوله را کور کرد و کلی هزینه روی دست رفیق شفیق ما گذاشت و دو سه روز بعد پس از تماس‌های مکرر این دوست عزیز نرفت سر کار و کار را نیمه‌کاره رها‌ کرد، ما که مطمئن‌شده‌بودیم این اولین ایرانی ِ بدقولی است که در زندگی‌مان دیده‌ام وقتی فهمیدیم خودش را به جزای جفای به عهد از ساختمان امپایر استیت نیویورک به پایین پرتاب‌کرده دلمان آتش گرفت از آن سوء قضاوت که در وصفش کرده‌بودیم. القرض اینکه نه تنها هنر که خوش‌عهدی هم نزد ما ایرانیان است و بس و مرده‌شور اجنبی‌های بدقول را هم ببرد.

سنجاق سنجاق

رفتار متناقض آقای صبوری

رفتار متناقض آقای صبوری این اواخر صبر ایران خانم همسر زیبا و وفادارش را لبریز کرده‌. دمدمی مزاج شده. صبح‌ها بعد از صبحانه گاهی چای تلخ می‌خواهد گاهی هوس قهوه ترک‌می‌کند. ظهر می‌رود توی حیاط کلی لیچار بار حسن باغبان‌ می‌کند، دم غروب می‌رود دستش را می‌بوسد و اشک‌می‌ریزد و طلب بخشش می‌کند. البته بماند که حسن هم این روزها خیلی از سر کارش درمی‌رود. خلاصه صبوری که امروز از اشکنه بدش می‌آید و هفته‌ بعد می‌گوید ایران اشکنه بار بگذار عاصی‌کرده. ایران خانم هم از دست شوهر خل‌مزاجش ساکش را بسته آمده خانه‌ی مهرداد پسر بزرگشان و با نوه‌ها سرگرم است. اما بدانید که اصلا به‌ش خوش‌نمی‌گذرد. دلش شور ِ صبوری را می‌زند. صبوری عین خیالش نیست اما این غیبت ایران خانم. نه گذاشت نه برداشت بعد رفتن زنش، دست حسن باغبان را گرفت از آلونک گوشه حیاط کشاند آوردش توی خانه جاداد توی اتاق سابق مهرداد. که کاش این کار را نمی‌کرد. که کاش آتش به جان این خانه نمی‌انداخت. حسن دیگر از صبح تا شب باید جلوی چشم آقا رژه‌می‌رفت. سه پیچ شده‌بود که تو روزها کجا می‌روی حسن؟ حسن نفهمی کرد گفت رفته توی یک کمپانی‌ به اسم «سنجاق» با کار باغبانی خودش را استخدام‌کرده و کارهای مردم محل را هم انجام‌می‌دهد. صبوری داشت چشم‌هاش سیاهی می‌رفت از این خیانت که فهمید خیلی از آدمهای محل توی این کمپانی هستند. فهمید ایران خانم زیبا با حسن دست به یکی‌ کرده و هر وقت صبوری خانه نبوده، کلی آدم آورده‌اند از این سنجاق. برای تعمیر مبل ها، برای تعمیر اجاق گاز، برای نظافت خانه، برای لوله کشی آب برای باز کردن چاه ته باغ که گرفته‌بود. حسن داشت می‌گفت که چقدر خوب است این‌کار برای جوانها و فلان و بهمان که صبوری دیگر چیزی نشنید.
حالا که لای پتوی سبک مسافرتی چهارخانه با دهان کج‌ نشسته روی ایوان تنها کاری که از دستش برمی‌آید این است که هر کی از سنجاق آمد صبوری با صندلی چرخ‌دارش برود توی شکم طرف و طرف جا خالی بدهد و پا بگذارد به فرار. ایران خانم هم که گرفتار و حسن هم که گذاشت و رفت.
۱ نظر
سنجاق سنجاق

سلام اینجا سنجاق است

یک بخش جذابی اضافه‌کردیم به وب‌سایت «سنجاق» که می‌تواند کار خیلی‌ها را راه‌بیاندازد که می‌خواهند کاری در خانه‌شان بکنند، تغییری بدهند، تعمیری بکنند و دوست‌دارند برآوردی از هزینه‌ها داشته‌باشند. با تفحص دقیق در میان پروژه‌های انجام‌شده در سنجاق این برآوردها محاسبه‌شده و توضیحات بدردخور کوتاهی هم دارد. تا اینجا تاسیساتش کامل‌شده. روی لینک‌ها بزنید بروید یک سری بزنید نظربدهید ما کیف‌کنیم.

۱ نظر
سنجاق سنجاق

ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ای؟

هیچ می‌دانستید همین الان که در تهران همه دارند آماده‌می‌شوند برای پاییز، همه دارند لوله‌کشی گاز به سنجاق سفارش‌می‌دهند، تعمیرکار پکیج و آبگرمکن می‌گیرند و به فکر قیرگونی و ایزوگام پشت‌بام‌هایشان هستند، تعداد بسیار زیادی از همشهریان و هموطنان ما در سراسر ایران دارند از سویدای جان غصه‌می‌خورند، خون می‌گریند و آه آتشین می‌کشند؟ هیچ می‌دانستید شمایی که در سنجاق کار نظافت‌ منزل و لوله‌ کشی آب و برقکاری‌ات راه‌می‌افتد هیچ می‌دانستید حقیقت دارند آنهایی که می‌دانند عمر کوتاه خوشبختی‌شان به سر آمده و باید بنشینند و دست در دست حسرت، رفتنش را نظاره‌کنند. هیچ می‌دانستید آنها موجودات خسته و غمگینی هستند که همه‌ بدون کوچکترین توجهی از کنارشان می‌گذریم، یا در بهترین حالت لبخندی فاجعه‌بار نثارشان‌ می‌کنیم؟ هیچ می‌دانستید که آنها به ما به چشم بی‌غمانی آزاد و رها که در خوشبختی ابدی به سر می‌برد می‌نگرند؟ می‌دانستید که آنها دوست دارند جای ما باشند.. کاش قدر بدانیم.. کاش بغهمیم که هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن؛ چه خوشبختی بی‌پایانی است که نصیب ما شده‌است. کاش دفعه بعد که داشتیم در سنجاق می‌چرخیدیم و قیمت خدمات مختلف خانه را نگاه‌می‌کردیم اگر پسر یا دخترمان آمد و از ما خواست که وقت بیشتری با او بگذرانیم حتما حالش را بگیریم تا بیشتر و بیشتر در اشک غرق‌شود... در اشک ِ مشق...کاش انتقام روزهای مدرسه رفتن‌مان را بتوانیم به نحو احسن از بچه‌های خودمان بگیریم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

نقاشی خانه به رنگ شیرچای مدرسه

مادر گفت خیر نبینی این چهار پاره استخوان دماغش را بگیری جانش درمی‌رود، زدن دارد آخر؟
آقاجان فوت‌کرد. مادر را آوردند طبقه پایین ما. من و بابا نقاشی‌اش کرده‌بودیم. جمعه از صبح تا شب. شبی که جای انگشت‌های بابا روی صورتم گل انداخت و مادر آن جمله را گفت. مادر و آقاجان پدر و مادر مامان بودند که مرا خیلی دوست‌داشتند و پول تو جیبی و خوراکی و قربان‌صدقه‌هایشان همیشه به راه بود و همین‌ها مرا منفور ِ چشم بقیه‌ی نوه‌ها می‌کرد که آقاجان چشم دیدن یکی دو تایشان را که اصلا نداشت هیچ به‌شان توپ و تشر هم می‌زد. سیلی را که خوردم یک راست رفتم نشستم کنار مادر که تا دید صدایش را برد بالا برای دامادش. دیدم در چشمان بابا همان وقت که دستش داشت می‌آمد جلو چک را حواله‌کند دیدم پشیمان‌شده دیدم می‌داند حسابش با مادر است دیدم در چشمانش که گفت با نفرین مادر بزنم نزنم؟ و زد. چرا؟ چون بلد بودم رنگ کرم را دربیاورم اما نشده بود آن سفید استخوانی که در نظر من کرم بود. که بابا روی بقیه‌ی دیوارها مالیده‌بود و من کرم خودم را مالیده‌بودم روی دیوار راهرو. شده‌بود کرمی که خودم دوست‌داشتم. رنگ همان شیرچای که مامان صبح‌ها بخوردم می‌داد. چای داغ بود. من همیشه دیرم شده‌بود و مامان چای را با شیر خنک می‌کرد و من رنگ کرمش را خیلی دوست‌داشتم و از مزه‌اش متنفر بودم. نشده بود مثل امروز که می‌روی رنگ‌فروشی از روی کاتالوگ انتخاب‌می‌کنی با کامپیوتر درست‌می‌کنند می‌دهند دستت. بابا گل ماش و مشکی و سفید را قاطی‌می‌کرد می‌شد سفید استخوانی. سفید استخوانی نشد آن دیوار و تا سالهای سال بعد به همان رنگ نچسب ماند. یادگاری از صبح‌های شیرچای مدرسه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

مشارکت بچه‌ها در سنجاق

وقتی بچه‌ بودیم همه‌ی همّت تلویزیون خرج این می‌شد که مخاطبان کودکش همواره در یک فضای خوف و رجاء معلق‌ باشند. با همان دستی که امید می‌داد با همان دست هم تخم یاس میان دل ما می‌کاشت. تا لبخندی به لبمان می‌‌آورد چیزی نمی‌گذشت که اشکمان را درمی‌آورد. می‌ترساندمان، پشتمان که نبود هیچ دلمان را هم می‌لرزاند، پیش رویمان هم قد علم‌می‌کرد. اول برنامه‌های کودک آگهی بچه‌های گمشده نشانمان می‌داد که حساب کار دستمان بیاید. بعد قهرمان همه‌ی کارتون‌ها دنبال پدری مادری چیزی بودند که یا پیدانمی‌کردند یا به ما نشان‌نمی‌دادند. خلاصه که همان برخورد معلم و ناظم و مدیر و فلان را تلویزیون و برنامه‌ کودک هم با ما داشتند. در میان همه این‌ها اما یک دُرّ گرانبهایی بود که پنداری حکم کابوس داشت برای ما و تمام قوای سازمان معظم صدا و سیما را به کار گرفته‌بود تا کودکان این سرزمین مثل بید بر سر ایمان خویش بلرزند. آن کابوس که برای ما در روزهای جمعه پخش‌می‌شد نامش بود «بچه‌ها مواظب باشید». همین اسمش هم خطرناک بود ولی چون کم می‌ترسیدیدم از اسمش برای همین یک کرکس عروسکی می‌آمد مثل هیولا بر صفحه تلویزیون ظاهرمی‌شد و با صدای جیغی که اکوشده‌بود و در جهان ما می‌چرخید و به همه در و دیوار روح رنجور ما وحشت می‌پاشید اسم برنامه را بارها تکرارمی‌کرد. بعد که برنامه شروع‌می‌شد تا می‌آمدی نفس راحتی بکشی و ترس از آن هیولا را از تنت بشورانی، عکس و گزارش بود پشت هم که از بچه‌ها می‌ریخت روی سر و صورتمان؛ بچه‌هایی با دست‌های باندپیچی شده که انگشتشان در چرخ‌گوشت قطع‌شده بود یا سوخته‌بودند با شوخی‌ای که با دوستانشان در خانه کرده‌بودند یا بریده‌بود دستشان. خلاصه الان که هر چه هر جا می‌بینی زیرش می‌نویسند آقا اینکه می‌خواهی ببینی صحنه‌های دلخراش دارد و ممکن است با دیدنش روحت آزرده‌شود اگر دلش را نداری نبین. این موضوع اصلا محلی از اعراب نداشت آن موقع‌ها و بلاتشبیه اصلا کسی هم در تلویزیون عقلش به این قدنمی‌داد که در بعدازظهر جمعه که بیشترین تعداد بچه‌های این سرزمین زل‌زده‌اند به تنها دریچه‌ی رو به بیرون هستی‌شان، نباید با لگد زد صورتشان را لِه کرد. 
الان اما اوضاع‌ فرق‌کرده. خدا را صد هزار مرتبه شکر اصلا کسی تلویزیون نمی‌بیند این روزها چه برسد به بچه‌ها که به همه چیز دسترسی دارند و چشمشان به دست این رسانه‌ی بی‌کفایت ملی نیست. خود ما برای سنجاق با مشارکت کفشدوزک یک جشنواره‌ای درست کرده‌ایم که بچه‌ها می‌روند با موضوعاتی که به کارهای خانه مثلا سرویس کولر و تعمیر اجاق‌ گاز و نظافت خانه و این کارها مربوط‌می‌شود کارتون درست‌می‌کنند. انقدر هم که عاقل و بامزه‌اند و درک جالبی از اطرافشان دارند که آدم دلش می‌خواهد برگردد کله‌اش را بکوبد در آن تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفیدی که به ما حمله‌می‌کرد و روحمان را با دندانهای تیزش تکه‌تکه با خود می‌برد که مبادا ما که زیر آوار موشک و هواپیما و صدام داشتیم له‌می‌شدیم جان سالم به در ببریم.
سنجاق سنجاق

مردی که زیاد می‌دانست

یک آقایی بود تعمیرکار ماشین لباسشویی. تاسیسات واردبود و  یک کم بنایی و کلا آدم فنی بود. فرض‌کنیم اسمش آقا بهروز بود. چون تو همین مایه‌ها هم بود. این آقا بهروز در فامیل ما ریشه دوانده‌بود. یعنی کار دایی را راه‌انداخته‌بود و چون خوب بود معرفی شده‌‌بود به عمو و بعد ما و بعد فلانی و الی آخر. خلاصه که در طول سال آقا بهروز می‌چرخید توی خانه‌ی قوم و خویش ما. آدم خوش‌زبان و بذله‌گویی هم بود. این خوش‌زبانی‌اش قلمویی بود که می‌رفت تو سطل اطلاعات و اخباری که از خانه‌ی این و آن می‌شنید و کشیده‌می‌شد روی دیوار خانه‌ای که داشت در آن کارمی‌کرد. یعنی شما فرض‌کن مثلا می‌دانست نوه عمه‌ی ما رفته خواستگاری. بعد رفته‌بود خانه‌ی عموی ما و پرسیده‌بود کار آقا هادی به کجا رسید قرار عقد و عروسی گذاشتند یا نه. در این حد. خب بامزه بود و کسی هم بدش نمی‌آمد اخبار دست اول بگیرد و چند تا خبر پوسیده تحویل آقا بهروز بدهد. خلاصه که ایشان در تمام این سالها مشغول کو ِری (Query) زدن و به روز کردن اطلاعات این و آن در فامیل ما بود. یک Big Brother تمام عیار شده‌بود برای خودش. یادم است قراربود برای خواهر ما خواستگار بیاید و از اقبال بد ماشین لباسشویی‌مان خراب بود. مامان نمی‌خواست فعلا کسی خبردار خواستگار شود و چون مطمئن بود که آقا بهروز حتما به یک ترفندی با یک منقاش یا سنجاق از لای دندانهای ما هم که شده Breaking News هفته را بیرون‌خواهد‌کشید، بی‌خیال تعمیر ماشین شده‌بود و رخت و لباس چرک را می‌داد به ما ببریم دو تا خیابان آن‌ورتر خانه‌ی دوست قدیمی‌اش. ما هم می‌بردیم و می‌نشستیم در و دیوار را نگاه‌می‌کردیم و به آقا بهروز بد و بیراه می‌گفتیم تا کار ماشین تمام‌می‌شد و لباسهای خیس را می‌گرفتیم می‌آوریم خانه. خلاصه خواستگار آمد و رفت و دو سه هفته‌ بعد که همه خبرشده‌بودند آقا بهروز پاشد آمد خانه ما برای تعمیر لباسشویی. من تنها بودم در خانه و در آن لحظه اصلا یادم نمی‌آمد که مامان گفته‌بود که بالاخره می‌توانیم اخبار خواستگاری را منتشرکنیم یا نه؟ من هم از ترس مامان که مبادا خرابکاری کنم تا آقا بهروز واردشد نه گذاشتم نه برداشتم برگشتم گفتم آقا بهروز من می‌خواهم شغل شما را در آینده ادامه‌بدهم تو را به خدا تا می‌توانید من را راهنمایی‌کنید. آقا بهروز که یک عمر بود منتظر این لحظه خانه‌ به خانه می‌گشت، نشست، سیگارش را روشن‌کرد و دقیقا از روی ساعت دیواری خانه که خودمان در مسابقات علمی‌ برده‌بودیم، یک ساعت چهل و پنج دقیقه حرف‌زد تا مامان اینها رسیدند و من با خیال راحت وسط حرفهای آقا بهروز پاشدم رفتم تو اتاقم و در را روی صدای آقا بهروز که داشت از مامان می‌پرسید چه خبر بستم.
سنجاق سنجاق