۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گرفتگی لوله» ثبت شده است

ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ای؟

هیچ می‌دانستید همین الان که در تهران همه دارند آماده‌می‌شوند برای پاییز، همه دارند لوله‌کشی گاز به سنجاق سفارش‌می‌دهند، تعمیرکار پکیج و آبگرمکن می‌گیرند و به فکر قیرگونی و ایزوگام پشت‌بام‌هایشان هستند، تعداد بسیار زیادی از همشهریان و هموطنان ما در سراسر ایران دارند از سویدای جان غصه‌می‌خورند، خون می‌گریند و آه آتشین می‌کشند؟ هیچ می‌دانستید شمایی که در سنجاق کار نظافت‌ منزل و لوله‌ کشی آب و برقکاری‌ات راه‌می‌افتد هیچ می‌دانستید حقیقت دارند آنهایی که می‌دانند عمر کوتاه خوشبختی‌شان به سر آمده و باید بنشینند و دست در دست حسرت، رفتنش را نظاره‌کنند. هیچ می‌دانستید آنها موجودات خسته و غمگینی هستند که همه‌ بدون کوچکترین توجهی از کنارشان می‌گذریم، یا در بهترین حالت لبخندی فاجعه‌بار نثارشان‌ می‌کنیم؟ هیچ می‌دانستید که آنها به ما به چشم بی‌غمانی آزاد و رها که در خوشبختی ابدی به سر می‌برد می‌نگرند؟ می‌دانستید که آنها دوست دارند جای ما باشند.. کاش قدر بدانیم.. کاش بغهمیم که هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن و هر صبح مدرسه نرفتن؛ چه خوشبختی بی‌پایانی است که نصیب ما شده‌است. کاش دفعه بعد که داشتیم در سنجاق می‌چرخیدیم و قیمت خدمات مختلف خانه را نگاه‌می‌کردیم اگر پسر یا دخترمان آمد و از ما خواست که وقت بیشتری با او بگذرانیم حتما حالش را بگیریم تا بیشتر و بیشتر در اشک غرق‌شود... در اشک ِ مشق...کاش انتقام روزهای مدرسه رفتن‌مان را بتوانیم به نحو احسن از بچه‌های خودمان بگیریم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق

نقاشی خانه به رنگ شیرچای مدرسه

مادر گفت خیر نبینی این چهار پاره استخوان دماغش را بگیری جانش درمی‌رود، زدن دارد آخر؟
آقاجان فوت‌کرد. مادر را آوردند طبقه پایین ما. من و بابا نقاشی‌اش کرده‌بودیم. جمعه از صبح تا شب. شبی که جای انگشت‌های بابا روی صورتم گل انداخت و مادر آن جمله را گفت. مادر و آقاجان پدر و مادر مامان بودند که مرا خیلی دوست‌داشتند و پول تو جیبی و خوراکی و قربان‌صدقه‌هایشان همیشه به راه بود و همین‌ها مرا منفور ِ چشم بقیه‌ی نوه‌ها می‌کرد که آقاجان چشم دیدن یکی دو تایشان را که اصلا نداشت هیچ به‌شان توپ و تشر هم می‌زد. سیلی را که خوردم یک راست رفتم نشستم کنار مادر که تا دید صدایش را برد بالا برای دامادش. دیدم در چشمان بابا همان وقت که دستش داشت می‌آمد جلو چک را حواله‌کند دیدم پشیمان‌شده دیدم می‌داند حسابش با مادر است دیدم در چشمانش که گفت با نفرین مادر بزنم نزنم؟ و زد. چرا؟ چون بلد بودم رنگ کرم را دربیاورم اما نشده بود آن سفید استخوانی که در نظر من کرم بود. که بابا روی بقیه‌ی دیوارها مالیده‌بود و من کرم خودم را مالیده‌بودم روی دیوار راهرو. شده‌بود کرمی که خودم دوست‌داشتم. رنگ همان شیرچای که مامان صبح‌ها بخوردم می‌داد. چای داغ بود. من همیشه دیرم شده‌بود و مامان چای را با شیر خنک می‌کرد و من رنگ کرمش را خیلی دوست‌داشتم و از مزه‌اش متنفر بودم. نشده بود مثل امروز که می‌روی رنگ‌فروشی از روی کاتالوگ انتخاب‌می‌کنی با کامپیوتر درست‌می‌کنند می‌دهند دستت. بابا گل ماش و مشکی و سفید را قاطی‌می‌کرد می‌شد سفید استخوانی. سفید استخوانی نشد آن دیوار و تا سالهای سال بعد به همان رنگ نچسب ماند. یادگاری از صبح‌های شیرچای مدرسه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
سنجاق سنجاق